قصه های درهم و برهم

دیروز صدرا گفت مامان بیا بجنگیم. جنگ های درهم و برهم.

گفتم: بیا قصه بنویسیم. قصه های درهم و برهم.

با بیزاری گفت: شما هم که همه اش به فکر قصه ای!

البته که فی الفور با او جنگ های درهم برهم کردم. و البته که ایده ی قصه های درهم و

برهم در ذهنم شکل گرفت. نیمه شب بیدار شدم و اولین و دومین قصه ی درهم و

برهمی را نوشتم و صبح هم برای فروزنده خداجو خواندم و مثل یه بچه ی کوچولو از

تشویق هایش خوشم آمد. قرار شد تا کامل نشدن ایده و نوشته نشدن تعداد متنابهی

قصه ی درهم و برهمی هیچ جا چاپشون نکنم چون ممکنه چپاول بشن . درست مثل

قصه های یک دقیقه ای!

اینها را گفتم که بگم درهر سن و سالی باشی داشتن یه پسر ده ساله نعمته!

 

/ 0 نظر / 5 بازدید