ناگفته ها (6)

امروز با صدرا جلو مسجد گیشا بودیم و مثلا برای امام حسین عزاداری می کردیم. خواهر کوچکترم فلورا که به شیوه ی فیلم مادر علی حاتمی به او آبجی کوچیکه می گوییم زنگ زد و پرسید می آیی برویم گلزار.رفتیم گلزار. پیش مادرم که سال 74 در تصادفی کوچک سر خیابان بیستم گیشا فوت کرد.کاری ندارم که این اتفاق چقدر عجیب و دردآور بود. آن موقع همه ی خواهرها و برادرها انتخاب شعر برای سنگ قبر را به من سپردند و من به آقای رحماندوست. منتظر شعر متفاوتی بودم که از بین صدها بیت شعر شاعران قدیم و جدید می شد انتخاب کرد. اما آقای رحماندوست خودش شعری برای مادر من مهرانگیز سرود که بی نظیر است:

این خاک که از صفای دل لبریز است      باغی است که از شکوه،مهرانگیز است

افسوس که آن بهار  شادی آور               امروز اسیر پنجه ی پاییز  است

می خواهم بگویم آقای رحماندوست همیشه در غم ها و گرفتاری ها  کنارم بوده است.می خواهم بگویم این یکی از ده ها کاری است که او برای من انجام داده است.

/ 0 نظر / 14 بازدید