چه گربه های گرم و نرمی

برف روی گربه سفید پشمالو بارید.گربه از سرما لرزید.

برف روی گربه ببری پشمالو بارید.گربه از سرما لرزید.

برف روی گربه سیاه پشمالو بارید.گربه از سرما لرزید.

روزی گربه ها دور هم جمع شدند و گفتند:چرا همیشه برف روی ما ببارد؟! یک بار

هم ما روی برف بباریم!

آن روز گربه ها از آسمان باریدند ...باریدند...و باریدند.

برف که زیر گربه های پشمالو پنهان شده بود گفت:آخی ...چه گربه های گرم و

نرمی!

و آن شب برای اولین بار برف خواب راحتی کرد و تا صبح از سرما نلرزید!

/ 2 نظر / 7 بازدید
ساسان م. ک. عاصی

سلام خانم کلهر عزیز از خوشحالی و هیجان نفس‌ام بند اومده... باورنکردنی بود برام دیدن وبلاگ‌تون و واقعا خوشحال‌ام... من ۱۴-۱۵ سال پیش یه روز اومدم خدمت شما تا راهنمائی‌م کنین برای نویسنده شدن... و خب هنوز و همیشه می‌گم بزرگترین درس نوشتن رو از شما گرفتم و توی همون چند دقیقه‌ای که تو دفترتون دیدم‌تون. عاشق کارهای شما بودم و هنوز هم بی‌نهایت دوست‌شون دارم... هنوز آرزومه که یه بار دیگه چلچله رو بخونم (اون موقع گمان‌ام 3 بار خوندم‌اش). هیجان‌زده شدم واقعا! نمی‌دونم چطوری خوشحالی‌مو بیان کنم... خیلی خوشحال‌ام که حالا اینجا هم می‌تونم نوشته‌هاتونو بخونم. آرزو می‌کنم هرجا هستید سلامت و شاد باشید. امیدوارم فرصتی پیش بیاد تا باز هم افتخار ملاقات شما رو پیدا کنم.

ساسان م. ک. عاصی

یادداشت‌هاتون رو خوندم... کماکان نمی‌دونم چی بگم... از هیجان و ذوق نیش‌ام تا بناگوش باز شده... مرسی خانم کلهر عزیز! مرسیییییییی می‌تونم بگم: تقریبا یه عمره که با خوندن کارهای شما هیجان‌زده و شاد می‌شم... چقدر شما خوبین مرسی