اما من دیوم،دیو

این آپارتمان هیچ جوری گرم نمی شه. سرما از هزارجا میاد تو. پتوی نوزادی صدرا رو انداخته ام رو شونه هام و راه می رم و تنقلات صدرا رو می خورم. اسمارتیز و بیسکویت مغز دار فندقی و شکلات خمیردندانی. و اصلا هم فکر نمی کنم فردا که صدرا می خواد بره مدرسه خوراکی داره یا نه. منتظرم چایی دم بکشد.

از خودم می پرسم : بزرگسال یا نوجوان...بزرگسال یا نوجوان...بزرگسال یا...

با یک مشت بادوم می رم سراغ همستر صدرا و ازش می پرسم : بزرگسال یا نوجوان؟

و بادوما رو از لای میله ها هی می برم تو و میارم بیرون و همستره رو خون به جیگر می کنم. همستره می گه: رد کن بیاد. من چه کار به این کارا دارم . اصلا سوالت چی هست؟

می گم: رمان قبلی ام تمام شده. ده روزی هم استراحت کرده ام حالا نمی دونم یه رمان بزرگسال رو شروع کنم یا یه رمان نوجوان رو.

می گه:با یه داستان کوتاه چطوری؟

می گم: فعلا با داستان کوتاه خداحافظی می کنم و تمام انرژیم رو می ذارم روی رمان. فقط مونده تصمیم بگیرم بزرگسال یا نوجوان!

می گه: نوجوان ...نوجوان...همیشه نوجوان. یادت باشه که تو یه اتل متل نویسی.

ناقلا یواشکی می ره و کامنت هایی رو که آدمای عصبانی برام می ذارن می خونه.

می گم: اما کسانی هستن که می گن من بیست سال راه رو اشتباه رفته ام و باید از اولش برای بزرگسال می نوشتم.

می گه:اون روز شنیدم که دوستت داشت می گفت رمان های نوجوانت کجا. رمان های بزرگسالت کجا. برو سراغ رمان نوجوان. نوجوان. نوجوان.اونجا موفق تری.

اما من دیوم. مثل دیوها برعکس رفتار می کنم و می رم سراغ یه رمان بزرگسال.

همستره می گه: از اولش هم می خواستی همین کارو بکنی و الکی پای منو کشیدی وسط.اون بادوم ها رو رد کن بیاد.

بادوما رو می ریزم جلوش. برای خودم چایی می ریزم و می نشینم پای رمانی که شاید یه جورایی با سه تا کار قبلی فرق های اساسی داشته باشه.

هنوز سردمه!

/ 4 نظر / 5 بازدید

سلام خانم کلهر بسیار عزیز من هم این جا سردم است و راستش هیچ جوری گرمم نمی شود اما این روزها از شما چه پنهان عاشق شده ام و همش دلم می خواست راز این عاشقی را به یک نفر بگویم هر چه فکر کردم دیدم بهتر از شما کسی نیست. بین خودمان باشدها! عاشق جادوگر خوشگله شده ام و برایم مهم نیست رویدماغش زگیل داشته باشد یا نه. مهم نیست به جلیقه اش سنجاف قفلی زده باشد یا نه. برایم مهم نیست موهایش شپش دارد یا نه و ... همه جوره عاشقش هستم. عاشق خودش و عاشق که یه کسی. البته به گربهه این یکی را اصلا نگویید. واقعا مدتها بود این قدر کیف نکرده بودم از خواندن یک داستان نوجوان. روزشماری می کنم برای بزرگ شدن مهرآیین تا این کتاب را بخواند.

فاطمه سرمشقی

متن بالا را که نوشتم اسم و فالیم جا ماند. فاطمه هستم از نوع سرمشقیش. البته جدیدا فاطمه از نوع عاشق جادوگرهای خوشگل!!!!!!!!!

مهسا چناری

خب چرا به جای همستر آقا صدرا از ما نمیپرسید ؟ :دی

كي قبادي

سلام سركار خانم كلهر سالهاست كه با شما آشنايم. از طريق نوشته هايتان. اما امروز كه به وبتان برخوردم خيلي خوشحال شدم. خوشحال تر از آن اينكه داريد به صورت حرفه اي مي نويسيد. اين حسرتي است كه به دل من مانده. در شهرستان بودن و به دنبال كار بودن و بعد از وقت زن و بجه ات زدن و نوشتن. كمي سخت است. شايد هم بيشتر. موفق باشيد. فرصت بود، سري هم به ما بزنيد. يا حق