ناگفته ها (3)

آیا من مقصرم که قیصرامین پور...؟

قیصرامین پور ... کسی که سا ل ها او را در راهروهای انتشارت سروش دیده بودم و با احترام احوالپرسی کرده بودیم و از کنار هم گذشته بودیم . هر بار که موهای بلند و وحشی اش را می دیدم که روزبه روز خاکستری تر می شود یادم می افتاد که شنیده بودم دختری ازاو خواستگاری کرده است . و باز یادم می آمد که در یکی ازسفرهای خارجی همسفر دختر جوان و هنرمندی بودم که  گفته بود هر هفته عاشق یک نفر می شود و قبل از آمدنش به این سفر عاشق امین پور بوده است .

من چیز زیادی از امین پور نمی دانستم و حتی صدایش را درست و حسابی نشنیده بودم تا اینکه یک روز به سروش کودکان آمد تا بیشتر با آقای رحماندوست و کمتر با هر کسی که آنجاست مشورت کند و بپرسد از اسم هایی که برای دختر تازه به دنیا آمده اش انتخاب کرده کدام بهتر است . یادم هست وقتی اسم "آیه " را از او شنیدم با خودم گفتم چه اسم عجیبی . عجیب و منحصر به فرد. امین پور اسم آیه را برای دخترش انتخاب کرد .

 و دیگر چه؟ آخرین روز های سال 1378 بود . مجله ی شماره ی فروردین سال جدید را بسته و به چاپخانه داده بودیم . طبق روال هر سال شماره اردیبهشت سال بعد را هم آماده کرده بودیم . می خواهم بگویم آن موقع ها ما خیلی زبر و زرنگ تر از حالا نبودیم ! کارها انجام شده بود و من پشت میز کنفرانسی که برای جلسه های قصه ی سروش کودکان توی اتاق بود نشسته بودم و نمی دانم چه می کردم و چه نمی کردم . حتما داشتم چیزی می خواندم و از اینکه داشت عید می آمد خوشحال که نبودم هیچ دلخور هم بودم .

تنها بودم که تلفن زنگ زدم . منشی سروش کودکان رفته بود بیرون . بلند شدم و گوشی را برداشتم . خانمی بود و با آقای امین پور کار داشت . گفت گویا تلفن سروش نوجوان خراب است که جواب نمی دهند . رفتم قیصر امین پور را صدا زدم و او عذرخواهی کنان آمد و پای میز ایستاد و گوشی را برداشت . بعد دیگر من او را ندیدم چون سر جایم برگشته بودم و داشتم حتما چیزی می خواندم .چون چند روز مانده به عید محال است بتوانی توی سروش کودکان چیزی بنویسی . می خواهم بگویم که من حتی چیزی نمی خواندم و بی اراده حرف های امین پور وارد گوشم می شد که داشت با خانمی که حتما همسرش بود حرف های صمیمانه می زد و یا نه، صمیمانه حرف می زد .

توی عالم خودم بودم وبه آن چند روز تعطیلی نکبتی هم فکر می کردم که داشت از راه می رسید و من باید کلی انتظار می کشیدم تا به پایان برسد و همه چیز به روال عادی برگردد . چون من عاشق روال عادی هستم و اصلا هم دلم لک نزده برای سورپرایز و اینجور بازی ها . امین پور داشت برنامه ی سفر نوروزی اش را می گفت . صحبت از شمال بود و دزفول و چند شهر که حالا دیگر یادم نیست . حتی آن زمان هم درست و حسابی نشنیدم چون برایم جذابیتی نداشت که چند روز مانده به عید در حالی که دو شماره ی سروش کودکان را فرستاده بودیم چاپخانه پشت میز کنفرانس بنشینم و چیزی ننویسم و فقط بخوانم و به برنامه ی سفر امین پور گوش بدهم که سال ها پیش دختری از او خواستگاری کرده و دختر عاشق پیشه ای هم یک هفته عاشقش بوده و اسم دخترش آیه است و موهای لختی دارد که گاهی دردسر درست می کند و می رود توی چشمش ...

خلاصه اینکه امین پور هی برنامه ی سفرش را می گفت و من با خودم می گفتم چطوری است که بعضی ها همه چیز زندگی شان مشخص است . انگار خدا نشسته و سر فرصت کوچکترین حرکت این آدم ها را مشخص کرده است . و مثلا به او گفته : این دوتا پدر و مادرت هستند .این همسرت است . اینها بچه های تو هستند . این هم شغلت است . این هم ماشین ات . این هم خانه ات . این مسافرت هایت ...این خوشی هایت ...این پیشرفت هایت ...این دامادت ...عروس ات ...و همینطور بگیر و برو جلو . امین پور برای من حکم آدمی را داشت که انگار خدا سر فرصت همه ی خط و خطوط زندگی اش را ترسیم کرده بود .انگار همه چیز سر جای خودش بود . انگار آرامشی حکمفرما بود . نقشه ای که برای زندگی او کشیده شده بود آنقدر شفاف و دقیق بود که بی تردید او را به مقصد می رساند .این فکری بود که من می کردم.

برعکس ،آن روزها روزهای به هم ریختگی زندگی من بود . مشکلات زیادی داشتم که نمی توانستم درباره اش با کسی حرف بزنم.زندگی ام خالی بود . و دلگرمی ام فقط به قلمم بود که همیشه رام بود و هر وقت اراده می کردم برایم می نوشت. قلمم پرتوان بود و زندگی ام خیلی خلوت و خالی. من بودم و خودم و نقشه ای برای آینده وجود نداشت. برای همین شنیدن حرف های قیصر امین پور که داشت برنامه ی سفر نوروزی اش را مرور می کرد باعث شد جا بخورم و ازخودم مدام بپرسم: چطور ...چرا...چی می شه که...؟ بعد از تعطیلات که سرکار گشتم شنیدم که امین پور تصادف کرده است . شما بودید این احساس بهتان دست نمی داد که مقصرید؟ بیشتر از ده سال است که هر وقت اسم امین پور را می شنوم یاد سوال هایم می افتم که روزی روزگاری از خودم پرسیدم و خجا لت می کشم. چی می شد می ذاشتم خدا همان نقشه ی شفاف را داشته باشد و امین پور هم حالش را ببرد . چرا تنگ نظری کردم؟ اعتراف می کنم مقصرم!

/ 7 نظر / 7 بازدید
Faratarin.Com

VPN رایگان می خوای با کلی آهنگ و کلیپ و آلبوم جدید و فول آلبوم دانلود کنی ؟ پس به این سایت سر بزن راستی یادت نره به دوستات معرفی کنی .

فاضل ترکمن

نه! تقصیر شما نیست! خیالتون راحت!

فاضل ترکمن

تقصیر شما نیست! خیالتون راحت!

کمند

سلام من رمان های شما را می خواندم والان هم می خوانم راستش رمان های شما را دوست دارم نمی دانم اگر خواهشی کنم قبوی می کنْد ْا نه من هم ْک نوْيسنده ی جوان هستم ولی نوْيسنده برای خودم احساس می کنم به ْ کمک نْياز دارم از شما خواهش می کنم به وبلاگ من سری بزنْد ودر مورد رمانی که تازه شروع کرده ام نظر بدهْْيد

اويس

فريبا كلهر عزيز من هم خاطره‌اي از آقاي امين‌پور دارم كه داستانش را اين‌جا نوشته‌ام: http://gaahak.blogspot.com/2011/04/blog-post_19.html راستي من هنوز كتاب "هوشمندان سياره‌ي اوراك"ت را دارم. همان كه خودت اولش را نوشتي و امضا كردي و دادي بهم. شرط مي‌بندم كه يادت نمي‌آيد. نه من را و نه آن روز را. :) چقدر خوشحال شدم وبلاگت را پيدا كردم.

فاطمه سرمشقی

امین پور که تصادف کرد تا مدت ها من هم همین حس تقصیر را داشتم خودم را گناه کار می دانستم یک جورایی. برای این که ساعت هایی را که فکر می کردم حمید- همسرم را می کویم که آن روزها دوست و هم دانشگاهی ام بود -باید با من می گذراند را می رفت سروش پیش امین پور. راستش امین پور آن سالها شده بود رقیب عشقی من و بعد که آن سال آن تصادف پیش آمد داشتم از عذاب وجدان می مردم و بعد کم کم فراموشش کردم تا چند سال پیش که فوت کرد. باز هم انگار من مقصر اصلی شده بودم و باز کم کم زندگی افتاد تو عادت و یادم رفت تا این پست شما را خواندم و یک شریک جرم پیدا کردم...داستایوسکی راست می گه ما در قبال همه آدم ها مسوولم و این کار را خیلی سخت می کنه خیلی