خاطرات سروش هفتگی

پسره: دیشب خواب مادرم رو دیدم . تا صبح پاشو ماچ می کردم!

دختره: سخت ترین لحظه ی زندگی من موقعی بود که مادرت مرده بود

و من بهت زنگ زدم!

/ 8 نظر / 9 بازدید
رامین رادمنش

وای خدایا ! یعنی اینجا واقعا وبلاگ خانم فریبا کلهر است ؟ همان فریبا کلهری که من همیشه عاشق کتاب هایش بوده و هستم ؟ همان کسی که با هوشمندان سیاره ی اوراکش عاشقم کرد و با مرد سبز شش هزار ساله به اوجم برد و با افسانه ی پسرک داغونم کرد ؟ یا شاید هم فقط تشابه اسمی باشد ؟! ولی مگر چند تا فریبا کلهر در ایران هست که هم داستان های کودک و نوجوان بنویسد و امیر کوچولو را تا آسمان هفتم ببرد و چلچله ها را به خواندن وا دارد و هم عاشق کودکان ایران باشد ؟ اگر شما همان کسی هستید که من فکر می کنم ، بی شک بودنم در جایی که هستم را مدیون افرادی مثل شما هستم . کودکی من با کتاب های شما رنگین شد و بزرگ تر که شدم نه تنها از عشقم به آنها کم نشد که تازه به معنای پس آنها پی بردم . اگر شما همان فریا کلهر هستید که من فکر می کنم ، دعوتتان می کنم به خواندن آثار کسانی مثل خودم که میوه ی نا رسیده ی دست نویسندگانی مثل فریبا کلهر هستند . من و چند جوجه نویسنده مثل خودم دو سالی هست که پاتوقی ادبی راه انداخته ایم و هر هفته با یک داستان کوتاه جدید زلف خود را با خواننده ها و منتقدین گره میزنیم و می آموزیم آنچه را شما قبلا آموخته اید . د

رامین رادمنش

دعوتمان را که بپذیرید خوشحال خوهیم شد و اگر نپذیرید هم باز خوشحال هستم که بالاخره ردی از نویسنده ی محبوب ایرانی خودم پیدا کرده ام . از این به بعد خواننده ی پر و پا قرص شما خواهم بود . امضا : یکی از مریدان

رامین رادمنش

پاتوق ادبی با داستان : " کولی " از رامین رادمنش به روز است و منتظر که تکه پاره اش کنید . چاقوی زنجان ، زنجیر چرخ و شمشیر به سبک گوست داگ فراموش نشود . از پذیرایی کودکان شما معذوریم . خانم ها این ور ... آقایون این طرف ...

فاطمه

قشنگ بود .همین!