اندر حکایت سروش

حکایتی از مثنوی:

مردی ترسان و لرزان می دوید و حتی به پشت سرش نگاه نمی کرد

در این هنگام به در باز خانه ای رسید  به این  امید که پناهگاهی پیدا

کرده است واردشد . صاحب خانه او را دید و پرسید : چرا می لرزی ؟ از

چه چیز می ترسی؟

مرد گفت : به دستور شاه دارند همه ی خر ها را می گیرند!

صاحب خانه خندید و گفت: تو چرا ترسیده ای ؟ مگر تو خری؟

مرد گفت: ماموران آنقدر عجله و شتاب دارند که ممکن است مرا

هم به جای خر بگیرند.

صاحب خانه سری تکان داد و گفت : درست می گویی . وقتی

 کسانی بر سر کارند که قدرت تمییز و تشخیص ندارند بعید

 نیست که صاحب خر را به جای خر بگیرند!

/ 3 نظر / 6 بازدید
مهدیه

چقدر وبلاگ دوست داشتنی دارین. خاطرات سروش هفتگیش رو که خوندم دلم برای کار مطبوعاتی خیلی تنگ شد.

عباسعلي سپاهي يونسي

سلام خانم كلهر عزيز. دلمان برايتان تنگ شده است براي آن ماههايي كه سروش كودكان را با حرص و ولع مي خواندم براي آن روزي كه داستان "گربه اي كه تعادلش را چيد" را خواندم اگر با اين حافظه افتضاح درست گفته باشم براي روزهايي كه خوب بودند من هنوز هم به سروش كودكان كار مي دهم و آن را مي خوانم اما هرگز نمي تواند لذت آن روزها را برايم داشته باشد گاهي با خود مي گويم لعنت به هر چه سياست بازي است.اميدوارم خوب باشيد به خانواده هم سلام برسانيد.راستي امروز بيشتر اين پست ها را خواندم زيبا بود مخصوصا هيولا و مو فرفري.