شوهر عزیز من ( قطره ای از یک کتاب شماره 63 )

NADIASUN: انتظار رمانی متفاوت از دو رمان قبلی نویسنده داشتم.رمانی که در فضا و بستری عاشقانه تر روایت شود. اما داستان بر مبنای تاثیرات انقلاب و جنگ بر نسلی است که مستقیما آنرا تجربه کرده اند. رمان تکمیل کننده دو رمان قبلی است.

یک سمفونی زیبا از زندگی نسلی که شاید آنرا فراموش کرده ایم. نسلی که بر عکس ادعای نسل سوم که خود را نسل سوخته می دانند‚ فدا شده اند.نسل اولی که جوانی و شور و نشاط آنان در انقلاب و جنگ گذشت.

ترور استاد اخراج شده دانشگاه شروع روایت داستان زنی است که با مرور خاطرات خود از گذشته به حال می رسد. گذشته ای که بیشتر وقایع دهه شصت را که یکی از حساس ترین و فراموش نشدنی ترین رویداد های تاریخ معاصر کشورمان در آن می گذرد در بر می گیرد.آرمان ها و احساسات و سرنوشت نسلی که نقاط عطف زندگی شان در آن دهه گذشت. داستان انسان هایی که برای آرمان های خود از جان و جسم خود مایه گذاشتند. شاید به خیلی از آنها نرسیدند اما دست از سعی و تلاش بر نداشتند.

آرمان هایی که با گذشت زمان  پشت سد محکم حقیقت گرفتار شدند. آدم هایی که مثل آرمان هایشان دچار تغییر و تحول شدند. هر چند ما دلایل این تغییر و تحول را نمی بینیم و قرار هم نیست ببینیم.آرمان هایی که برای رسیدن به آنها هزینه های زیادی پرداخت شده است. مسیر حرکت همیشه با آزمون و خطا طی شده که خود یکی از دلایل افزایش این هزینه است.

فراموشی یکی از حسن های خوب انسان برای سبک و کم کردن رنج ها و آلام است. اما گاهی یاآوری و مرور مشکلات می تواند تلنگری به روح فراموش کار ما باشد.رمان مرور وقایعی است که شاید فراموش کرده ایم. وقایعی که مرور آن برای نسل سوم شاید لازم باشد.

انقلاب‚ تسویه حساب های بعد از آن. اشغال سفارت آمریکا‚ بسته شدن دانشگاه ها و انقلاب فرهنگی ‚ جنگ ‚ بمباران و حمله موشکی به شهرها خصوصا تهران‚ سهیمه بندی و جنس های کوپنی‚ کم بودن مشکلات خودماk اضافه شدن دقدقه های مردم فلسطین و نوار غزه ‚ یتیم شدن بچه ها گوشه هایی از این وقایع هست.

قرار نیست رمانی صرفا عاشقانه با لحظه های پر فرازو نشیب عاشقی بخوانیم هرچند که رمان اگر یک پاراگراف ناب از لحظه های درونی دو دل داشته باشد همان را بس است. تپش دو قلب و ارتباط روحی سیما و سهراب این لحظه ناب را خلق کرده است.

از نسل اول نیستم که این وقایع مختص آنهاست اما نسل دوم هم می تواند بخوبی آنها را درک کند . از خواندن رمان لذت بردم چون مرا یاد خاطرات گذشته ام انداخت.

رمان "شوهر عزیز من" را بخوانید تا خاطرات اوایل انقلاب و جنگ برای شما زنده شود.

هرچند اسم بهتری به ذهنم نمی رسه ولی اسم رمان (شوهر عزیز من ) رادوست ندارم. نمی دونم چرا !!!

رمان شوهر عزیز من

رمان: شوهر عزیز من

نویسنده: فریبا کلهر

ناشر: نشر آموت چاپ اول اسفند 1390  320 صفحه

****************************************************

وای چقدر کار دارم. "ص 7 "

می توانستم اینها را بشونم و دلم برای رفتن به حزب رفتن و گیریم دیدن برادر وارسته غنج نزند؟ " ص12 "

به زن ها هیچ اطمینانی نیست. چشم برگردانی خودشان را از در باز ماشین می اندازند پایین. " ص32 "

سریعا مقایسه ای کردم بین پیشنهادی یک میلیون دلاری رابرت رد فورد به شوهر دی مور در فیلم پیشنهاد بی شرمانه٬ با دوهزار تومانی لرزانی که دست پیرمرده بود. جز اندوه و حسرت چی نصیبم شد؟! *1

و راه بیفتی طرف میدان فلسطین تا به همه و قبل از همه به خودت بگویی درست است که از خیلی چیزها دلخورم اما بلاخره که آدمم و باید یک جاهایی از خودم واکنش بدهم. " ص62 "

یک تغییر ملموس توی روابط زناشویی. یک تغییر ملموس در نظام آموزش و پرورش . یک تغییر ملموس در قانون ارث. یک تغییر ملموس در سنت های دست و پا گیر ازدواج. یک تغییر ملموس هر جا که اتفاق بیفتد چقدر می تواند امید بخش باشد؟ " ص63 "

من هم نامردی نکردم ٬ طوری نگاهش کردم انگار او مسئول سه دهه خصومت ایران و امریکاست.

او طوری چشم توی چشمم دوخت انگار من باعث و بانی موسیقی زیرزمینی هستم. انگار تقصیر من است که متولدین شصت به بعد متمرد و زیاده طلب و بی بند و بار از آب در آمده اند.

طوری نگاهش کردم انگار او مسئول افزایش طلاق و بی کاری و تورم است. ...

وسط نگاهش پریدم و ضربه نهایی را به اش زدم و طوری نگاهش کردم انگار او مسئول قتل ویکتور خاراست. " ص65 "

من هم دیگر همان ساده لوح بیست و اندی سال پیش نبودم و تغییرات ملموسی در نظام فکری ام به وجود آمده بود و جواب سوال هایش را یکی در میان دادم. " ص75 "

عادت کردم به رو گرفتن! " ص76 "

راستش من یک جورایی از سیاست دلزده شده ام. می فهمی که چرا! " ص78 "

با من برقص٬ منو تاب بده... مثل اقیانوس مجذوبی که ساحل رو در آغوش می گیره...منو بغل بگیر و بیشتر تاب بده... " ص94 "

هستی به تو نیاز دارد و دنیا بدون تو و خرت چیزی کم دارد و با نبودن شما دو تا یک حفره ی گیریم بند انگشتی در کائنات به وجود می آید که کسی نمی تواند پرش بکند.حوصله نداشتم به اش بگویم تو به جهان وصلی و هستی مراقب توست و اگر پاک و روشن بشوی می توانی ببینی عشق بزرگی از همه طرف بر سر و رویت می بارد. " ص97 "

مرا تسویه کردند تا تصفیه بشوم. پاکسازی شدم. اولین پاکسازی شده ی خودی بعد از انقلاب من بودم. شک ندارم خود من بودم. " ص117 "

و خدا نکند من با خودم در بیفتم. " ص118 "

جوان بودم دیگر . دوست داشتم بیشتر از سهمم نصیبم بشود." ص122 "

او گفت:" تقصیر شماست که انقلاب کردین؟ همه این بلواها را شما راه انداختین."

اگر امروز بود حتما جواب می دادم:" انقلاب ها که اختیاری از خودشان ندارند. پس انقلاب نکردیم. انقلاب شد. " ص131 "

اخراج شدن از کار چقدر می تواند آدم را شکننده و کینه ای کند و تغییری ملموس در زندگی به وجود بیاورد." ص133 "

هر طور فکرش را بکنی " زیر آب زنی" که به هیچ وجه انسانی و حتی حیوانی نیست. " ص135 " *2

خودت را اذیت نکن. ولش کن. تا الانش که گذشته بعد از این هم می گذرد." ص136 "

در یک چشم به هم زدن وسایل خانه زیرو رو شد. کتاب ها و نوارهای من. بافتنی ها و گوله های کاموای سهیلا ٬ لباس های پشت و روی مادر. گنجه های زیر زمینی پدر و حتی جزوه های کنکور سوسن از این یورش ناگهانی در امان نماند. چنان همه چیز قاطی پاطی شد که نمی شد تصورش را کرد دوباره می شود همه چیز را مرتب کرد. "ص 140 "

بعد از آن شب بستن دستمال به دور سر هم شد جزئی از مناسک شخصی مادر. " ص145 " *3

گفتم: " راستش من هیچ کاری بلد نیستم جز این که صدای ویکتور خارا و شاملو و احمد رضا احمدی گوش بدهم." " ص151 "

گفتم: "ازدواج مثل فوتباله."

با شادی گفت:" می خواهی بگویی دنبال باد دویدنه؟"

گفتم:" تا دقیقه نود معلوم نیست برنده ای یا بازنده." " ص152 " *4

فقط با آن همه عشق می شود زنت را که با لباس خواب عروسی کنارت خوابیده و آرایش شب عروسی هنوز روی صورتش مانده است ندیده بگیری و به جای خیره شدن در چشم های او دست هایت را زیر سر بگذاری و به سقف خیره بشوی. " ص170 "

وقتی به سن و سال من برسد یاد این روزها که بیفتد جگرش آتش می گیرد از وقتی که هدر داده. همچین دنبال ثانیه های از دست رفته بگردد که پیرش در بیاید. " ص178 "

چه راحت و سریع بیست سال گذشته بود. " ص200 "

رفتم حمام و دوش را روی یک خروار تنهایی ام باز کردم. اما مگر تنهایی من یک کف دست شامپو بود که الکی کف کند و شسته بشود و برود توی فاضلاب. " ص208 "

مادر شوهر مثل سیب می ماند . خیلی خاصیت دارد اما کسی آن را نمی خورد. " ص210 "

یادت باشد آستره که لباس را نگه می دارد. و توی چشم هایم دقیق شد ببیند منظورش را فهمیده ام یا نه. فهمیده بودم. من آستر بودم و کورش لباس. من باید سفت و سخت به شوهرم می چسبیدم. به لباسم. اما آنکه باید به چشم می آمد و دیده می شد لباس بود نه آستر! " ص218 " *5

هیچ چیز جذابی برای خیال پردازی وجود ندارد. " ص226 "

همان شب تهران برای اولین بار موشک باران شد." ص230 " *6

پاترول های کمیته " 233" * 7

پدر از گرانی حرف زد. از جنس های کوپنی. جیره بندی . " ص238 "

گندش بزنند این آسمان را که یا نمی بارد یا وقتی زرتش قمصور می شود کسی جلودارش نیست. " ص242 "

سردشت بمباران شیمیایی شد." ص243 " *8

آلبالو پولوی سیما را بیشتر دوست دارم." ص248 "

هر کس امام حامی خودش را صدا می زد. " ص248 " *9

هیچی مطابق معمول پیش نمی رود " ص252 "

هیچ چیز شاعرانه تر از بداخمی های عروس نیست. " ص263 "

زنجیر بلند بود و درست تا ته قلبم پایین آمد. " ص276 "

زود بزرگ می شوی. اما فعلا منو بغل کن که دلم لک زده برای یک ماچ سفت و چسبناک ! " ص282 "*10

کم کم زور عشق او آنقدر زیاد شد که توانست به بیماری اش دستور عقب نشینی بدهد و حال و روزش را بهتر کند. " ص303 "

فرشته های آرزو بسیج شده بودند تا زریان را به آرزویش برسانند. " ص305 "

گاهی یک تغییر ملموس می تواند غوغا کند. " ص314 "

/ 0 نظر / 23 بازدید