فقط ابی نیست که این روزها حال و هوای دیگری دارد!

این روزها همه اش کز کرده ام و دوست دارم در جاهای کوچک بخوابم.در فاصله ی میان کمد و تختخواب. کنار مبل و میز تلویزیون. دوست دارم جایم بقدری کوچک و تنگ باشد که پاهایم را توی شکمم جمع کنم و بشوم جنینی که فقط با بند ناف صدرا به دنیا متصل است.

این روزها تحمل ندارم چیزی سفت و سخت بهم بچسبد. حتی این ده تا ناخن کاشته شده که حاصل زحمت و عرق ریزی سه تا مانیکوریست حرفه ای و هدر رفتن چهار ساعت از عمرم است.

این روزها دوست دارم هفت ساله بشوم و روزی ده بار بروم توی صندوقخانه ی تاریک و نمور خانه ی پدری و قلکم را از زیر خاک هایش بیرون بیاورم و سکه هایش را هی بشمارم ببینم چیزی اضافه و کم شده یا نه.

این روزها زود گریه ام می گیرد. زود فحش می دهم . زود می گویم گور پدر هر چی قصه ی کودک و بزرگسال. گور پدر مصاحبه و کتاب های پر فروش و جایزه های دولتی و غیر دولتی و سه گانه و داوری و نقد و بانک اطلاعاتی پیشگامان ادبیات کودک.

این روزها دوست دارم بزنم زیرهمه چیز. زیر پیام و رسالت و ته نشست داستان. زیر دوازده سال سردبیری سروش کودکان. زیرجایزه ها،تقدیرنامه ها. زیربازگشت به بیست و دوسالگی، گرگدن های فیلسوف،ومصرعی که می گفت: در دل اندیشه ی دل دیدن توست...و زیرِ زیرِ همه چیزهایی که هر جور فکرش را بکنی زیرکی دارند!

این روزها می خواهم بشوم فرانک کتاب پایان یک مرد و هی از مهران قصه بپرسم با عشق های کهنه چه می کنند بی آنکه مهران از من بپرسد با مقنعه های کهنه چه می کنند؟

این روزها دوست دارم تمام کرم های زیبایی و مرطوب کننده و ضد آفتابم را خالی کنم توی دستشویی و هیچوقت هم نروم بهترش را بخرم.

این روزها می خواهم فراموش کنم سیگار از مد افتاده و شروع کنم به سیگار کشیدن. هی سیگار بکشم و هی به عکس ریه ی درب و داغون روی پاکت سیگار نگاه کنم  و بگذارم ریه ی نازنینم دود آلود شود.

این روزها من حس و حال دیگری دارم واگر نبود صدرا هیچ چیز به دنیا وصلم نمی کرد!

/ 9 نظر / 14 بازدید
یک نویسنده معمولی نه مزدور

فکر کنم اگر کمی برای دلت کاری کنی حالت بهتر میشود.این که این قدرفکرنکنی خیلی شاهکاری.خیلی مهمی.اگه نبودی خیلی چیزها معطل بود.این که فکر نکنی از دماغ فیل افتاده ای.این که بدانی ما از یاد نبرده ایم چه قدر سوراخ دعا را خوب بلدی.مثل یک مهره بوده ای همیشه.باکتابهای مثلا مدهبی نون به تنور چسبوندی حالا خیلی راحت فکر میکنی هر کی هر چی می نویسه تو قبلا نوشتی.نه بابا.از این خبرها هم نیست.خدایی اش کی هستی مگه؟چرا توهمی شده ای؟ما که میدونیم.یه کم مهربونتر شو.آدم تر شو.حالت خوب میشه مطمئن باش.نون اونارو نخور و از اون طرف ژست مخالفت نگیر.ما که میدونیم نونت تو کدوم تنور گرم میشه.ژست نگیرید لطفا.همه تو و یه عده دیگه رو خوب می شناسند.برا همینه که داستانتون به دل نمی شینه.چون همه تون خائن ید و نمی تونید با نقابهایی که نسبت به زمانه عوض میکنید مارو فریب بدید کمی فکر کنید.تو هیچ کس نیستی جز یه آدمی که فکر میکنه کسیه

شروه

سلام بیخیال شو .گاهی لازم است . انسان گاهی بهم می ریزد .

علی رشوند

سلام استادکلهر متن تامل برانگیزی نوشتید امید که حال پریشان تان خوب شود

نیره رضایی

اندوهناک شدم....خیلی...و حس کردم که دردهایت را روزی تجربه کرده ام اما وقتی یادم می آید که زمان چقدر بی بهانه تمام می شود و این روزها فقط به یک خاطره گس تبدیل می شود آنوقت بهت امیدواری می دهم که زمان بهترین مسکن است و این روزهای خیلی سخت و گس که هر لحظه اش برایت مثل تولد دوباره ای است می گذرد....می گذرد....فقط کمی صبر کن.....

ساسان

شمارا تنها صدرا خان به دنيا وصل نكرده همه بچه ها وصل كرده اند بنويسيد . براي آنها بنويسيد بانو . نوشتن هم گاهي ريسمان مي شود گاهي جلبك !

آناهیتا آذرشکیب

سلام خانم کلهر عزیزم. استاد عشق و ادبیات. خیلی دوست داشتم شما را ببینم که در جلسه ی نقد دیدمتان. بی تعارف می گویم که شما یکی از سرشاخه های اصلی ِ ادبیات ِ کشور هستید. چه خوب می شود که روزی برسد تا نوشته هایم بتوانند تا حدی به پای نوشته های شما برسد. دوستتان دارم و همیشه آرزو می کنم شاد باشید و سلامت و جاویدان. و البته همیشه قلمتان روان. زیبا مثل داستان هایتان.

ali

باسلام دوست خوب نویسنده ای که به رسالتش ایمان دارد هیچ چیزی در اراده و افکارش تزلزل ایجاد نمی کند . مگر اینکه از اول به فکر شهرت بوده باشد تا به سرانجام رساندن رسالتش.

مهسا چناری

این روزها از هیچ کس پنهون نیست! حتی از هنرمندها و مادر ها !‌