انگار باد و فلوت نزاعی دارند

و به شفاف ترین شکل ممکن می دانیم که روایت هایی که در کودکی می خوانیم یا می شنویم چقدر می تواند روایت مارا شکل بدهد

خوب یادم هست وقتی دبستانی بودم یک روز توی راهرو کتاب آورده بودند برای فروختن یک چیزی مثل نمایشگاه کتاب که بعضی وقت ها در مدرسه ها می گذاشتند روی چند تا میز کتاب می چیدند تا بچه ها بخرند

من چشمم  میان  همه آن  کتاب های قصه خورد به یک کتاب از فریبا کلهر که اسمش بود : با غم هایم  چه کنم.

من نه کلهر را می شناختم نه خریدنم هیچ دلیلی داشت به غیر از اسم کتاب .

کتاب را به خاطر نامش که توجهم را جلب کرد خریدم. کتاب مخصوص گروه سنی دبستان بود

من ماندم و کتاب

خواندمش

بی شک بخش بزرگی از دنیاهای موازی امروز من به علت کتابی در  آن سبک بود

حتی طراحی های کتاب که منحنی زیاد داشت و رنگ ها محو وتیره بودند.

من در یکی از قفس هایی که دختر در دلش نگه می داشت و پرنده های خاکستریش را آب ودان می داد حبس شدم و دیگر بیرون نیامدم

کتاب  را ندارم . نمی دانم چه شد  . اما من از همان وقت خواندنش گم شدم تابه الان

حالا که خوب نگاه می کنم رد پایش را می بینم . شاید اصلا موضوع کتاب را هم خوب به یاد نیاورم اما همیشه بیشترین تاثیرها را چیزهایی که از یاد می بریم بر ما می گذارند.

به نقل از اینجا

/ 0 نظر / 7 بازدید