شروع یک زن - وحید محسنی

توضیح:
چیزی که بشود اسمش را گذاشت داستان! تازه از اواسط کتاب شروع می شود. انگار دو سوم اول کتاب را فقط برای تمرین نویسندگی نوشته باشند، و انگار در یک سوم پایانی تازه نویسنده می فهمد که چطور باید روایت کرد. البته شاید صاحب اثر عمداً این کار را کرده ، که در این صورت هیچ دستاوردی نداشته ، طوری که هیچ تفاوتی با نبود "شروع یک زن" در قفسه ی کتاب فروشی ها نداشته باشد. البته قضیه آنقدر هم وخیم نیست ؛ خصوصا این که ما با اثری صرفا عاشقانه روبرو نیستیم و نویسنده احتمالا قصد دارد غذایی مفصل تر _به خصوص با گریزی که به سیاست می زند_ در بشقاب مخاطب بگذارد، حالا اینکه چقدر موفق بوده بستگی به خواننده دارد. نمی دانم داستان ، حول محور برابری خواهی های یک عده زن می چرخد، یا بلاتکلیفی زنی که نمی داند می خواهد با همسرش بماند یا با دوست قدیمی اش روی هم بریزد. گاه عاشق است و گاه تا مرز خیانت پیش می رود. چیزی که مشخص است، در این داستان "بلاتکلیفی" موج می زند، بلاتکلیفی شخصیت های ضعیفی که گاه اسمشان فراموش می شود و نمی دانند در داستان چه می کنند، بلاتکلیفی دیالوگ های گاه لوس و تکه پرانی های بی مزه که احتمالا مخاطب قرار است به آنها بخندد! (البته خود شخصیت ها که خیلی با این شوخی ها صفا می کنند. مثلا به لقب "موش صدا" که روی یکی از بچه ها گذاشته اند کلی می خندند! ) ، و ... به هر حال معمولا در موارد مشابه گفته می شود که ""به یک بار خواندنش می ارزد""، اما من می گویم تا وقتی که رمان های بارزش تری در کتابفروشی ها خاک می خورد ، سمت چنین کتابی رفتن ظلم است (با پوزش از نویسنده محترم این اثر) .

متن پشت جلد:
وقتی به میدان هفت‌تیر رسیدم خبری از گردهمایی و تجمع نبود. اغتشاش بود. یک دنیا زن و مرد هراسان که از دست پلیس‌ها فرار می‌کردند. ساعت حدود پنج بعدازظهر بود. راه های ورود به میدان بسته بود اما می‌خواستم هرطور شده از سد پلیس‌ها بگذرم و داخل میدان شوم و آن همه مرد و زن را ببینم، فعالان زن را ببینم، زیبا و پروین و پریسا و لیلا را ببینم. ببینم چطور صدای برابری‌خواهیشان را بلند می‌کنند. چطور شعار می‌دهند: «ما انسانیم اما حقوقی نداریم.» منی که از سایه‌ی پلیس در هرکجای دنیا که باشد می‌ترسم، به خودم گیر داده بودم که باید بروی توی میدان. از میان پیرمرد و پیرزنی که هی از هم می‌پرسیدند این‌جا چه خبر است گذشتم. از کنار دو پلیسی که داشتند دختری را روی زمین می‌کشیدند و به سمت ماشین پلیس می‌بردند گذشتم و وارد میدان شدم. انگار نامرئی شده بودم و هیچ پلیسی مرا نمی‌دید و همین شجاعتم را بیش‌تر می‌کرد و تشویق می‌شدم جلوتر بروم. پسر جوانی با سر و صورت خونی از کنارم گذشت و دست خونی‌اش را تکان داد و خون از لای انگشت‌هایش شُره کرد و دو قطره خون روی مانتوی طوسی‌ام افتاد ...

قسمت هایی از کتاب:
1_ یادش که می افتم آتش می گیرم. نسرین عقد کرده بود. یک روز ناهار ، شوهرش خانه ی ما بود. آن موقع مامان هنوز زنده بود. عصر نسرین و شوهرش حوصله شان سر می رود. می خواهند بروند بیرون که مامانم یواشکی به نسرین می گوید: "رسیدین پایین دست همدیگر را بگیرید تا من از این بالا ببینم" نسرین عصبی می شود اما مامانم می گوید: "پدرتان هیچ وقت دست من را نگرفته است. نمی دانم چه جوری است! "
2_ فقط یک گفتگو یا بحث زنانه ممکن است ناگهان موضوع صحبتش صد و هشتاد درجه بچرخد. حالا بحث ما بی آنکه از بحث قبل نتیجه ای گرفته باشیم به موضوع دیگری کشیده شده بود. اگر بهمن کنارمان بود حتما می گفت: "می خواهی بپیچی راهنما بزن! "
3_ آن روز هتل پر بود از مهمانان خارجی که برای دهه ی فجر دعوت شده بودند. بیش ترشان سیاهپوست بودند. انگار لازم و ضروری بود که سیاهپوست ها بیش تر از هر نژاد و ملیتی به ماهیت انقلاب اسلامی پی ببرند.
4_ می دانی روی زمین چیزهای خوبی هست که در بهشت نیست؟
5_گفتم: "قوانین را نباید با دید فمینیستی نقد کرد. شما تحصیل کرده اید و اگر بخواهید از همسرتان جدا بشوید کلی بررسی می کنید، دودوتا می کنید. به تاثیر طلاق روی بچه هایتان توجه می کنید."
...
"اما یک زن بی سواد از حق طلاقش چطور استفاده می کند؟ به عنوان ابزار قدرت. تقی به توقی بخورد می خواهد جدا شود. در همچین مملکتی دادن حق طلاق به زن منصفانه است؟ "

نظر من:
3 از 10

به نقل از اینجا

/ 0 نظر / 16 بازدید