وقتی "شروع یک زن" درگیرت می کند

خبرگزاری ایمنا: رمان «شروع یک زن» فریبا کلهر را نشر ققنوس تابستان سال گذشته منتشر کرد ودر کمتر از یکسال این رمان به چاپ سوم هم رسید.اما باید اعتراف کرد که این رمان چندگام عقب تر از رمان جدید کلهر با عنوان "شوهر عزیز من" قرار می گیرد.

داستان "شروع یک زن" به بیان دغدغه‌های زنی به نام «پروین» می‌پردازد که در آستانه جدایی از همسرش است. وی که پس از چند سال به ایران بازگشته هم‌کلاسی دوران دانشجویی‌ خود «بهرام» را پیدا می‌کند و احساسات نوستالژیک بهرام او را با دنیای مطلوبش بیش از پیش نزدیک می‌کند:

"بهرام را از سال ۶۵ می شناختم . یکی از سه پسر گرایش کودکان استثنایی دانشکده علوم تربیتی بود . آدم عجیبی بود . مردی بود که احساس خوبی نسبت به خودش ، همسرش ، دوستانش و حتی موبایل و ماشینش داشت . عامل موفقیتش هم همین احساس مثبت دائمی بود."
پروین بعد از اینکه از کانادا به ایران می آید هنگام جستجوی بهرام بطور اتفاقی برایش پیامکی میفرستد که زمینه آشنایی و دیدار مجدد این دو فراهم میشود . خاطرات دانشگاه ، دانشکده ، همکلاسی ها و دغدغه های فمینیستی آنها ، پروین را بر سر دو راهی قرار می دهد:
" تا چند سال بعد بهرام را ندیدم . اما یکی دو بار تلفنی با هم حرف زدیم و من فهمیدم یک پسر و یک دختر دارد . وضعیت مالی اش هم خیلی خوب شده بود . البته که او حرفی از وضعیت مالی اش نزد اما از صدایش می شد فهمید اوضاعش چطور است ."
اما پروین در بازگشت به ایران آدم های دیگری را نیز می بیند که درواقع سرآغاز تحولی ناخواسته در زندگی اش می شوند.از پروین اولیایی که درحال جداشدت از همسرش است تا فیروزه که خیلی زود ازدواج کرده و الان همسر یک شهید است.شخصیت های این رمان زیادند اما گاهی احساس می شود که نویسنده سرسری از آنها می گذرد.حتی در جایی نویسنده در داستان درباره مهناز خواهر شخصیت اصلی اعتراف می کند که نقشی جز نگه داشتن دختر کوچک پروین ندارد و واقعا هم همین است.در لابلای صفحات کتاب شخصیت اصلی گاهی سخن از جلسات عرفانی ای که می رفته می کند و جملاتی نیز در قسمت های مختلف از او در این باره می شنویم مثلا در جایی در هنگام خروج از خانه می گوید:
" متوکلان می توانند در را قفل کنند اما اگر رضایت کامل به آمدن دزد داشته باشند ... آموزه های امام محمد غزالی را فراموش کردم، در را قفل کردم. سوار آسانسور شدم و دکمه دو را فشار دادم. خودم را در آیینه آسانسور نگاه کردم و شکلک درآوردم که حتما از دید نگهبان ساختمان که پنج تا مانیتور جلویش بود و تمام گوشه و کناره های ساختمان را می پاییید مخفی نماند. از آسانسور که بیرون رفتم صدای ساز و آواز ایرانی راهرو را پر کرده بود و خواننده ای می خواند خوشگلا باید برقصن ... خوشگلا باید برقصن... "
درواقع باید اعتراف کرد که "شروع یک زن" پازلی هزار تکه از اتفاقات و شخصیت هاست که چفت و بست درستی ندارند.این می آید و آن می رود و اصلا نمی فهمیم که دلیل این آمدن و رفتن ها چه بوده است.حتی نمی فهمیم که مشکل اصلی پروین با شوهرش چیست.اصلا معلوم نیست که چرا با بهمن ازدواج کرده و حالا چرا با هم مشکل دارند.پروین شایسته، منتقد ادبی که تا قبل از ازدواج،نگران قوت و غذا، بدهی و قسط بانک اش است و با تعطیل شدن هر روزنامه ای هری دلش می ریزد بعد ازدواج خودش را در یک آپارتمان صد و بیست متری پنت هاوس توی یکی از برج های ساخت ترایدال می بیند با یک مغازه بزرگ صنایع دستی توی پلازای ایرانی و ماشین تویوتای کمری و مرد خوبش بانی آرامش و ثبات زندگی اجتماعی او در دیار غربت می شود.به قول خودش " بهمن یکی از چیزهای خوب دنیا ست ".اما نمی فهمیم که چرا به این سادگی از شوهرش و زندگی اش می گذرد و برای دیدن بهرام به ایران می آید.چرا به این راحتی پای بهرام را به زندگی اش باز می کند و حتی تا دوقدمی سوئیت شخصی اش هم می رود اما خاطره نیمکت امام زمانش به نوعی او را به خود می آورد.پای پروین به واسطه دوستش به جلسات زنان فمینیست هم باز می شود و حتی در یک تجمع هم شرکت می کند تا ببینند چه خبر است: 
"وقتی به میدان هفت‌تیر رسیدم خبری از گردهمایی و تجمع نبود. اغتشاش بود. یک دنیا زن و مرد هراسان که از دست پلیس‌ها فرار می‌کردند. ساعت حدود پنج بعدازظهر بود. راه های ورود به میدان بسته بود اما می‌خواستم هرطور شده از سد پلیس‌ها بگذرم و داخل میدان شوم و آن همه مرد و زن را ببینم، فعالان زن را ببینم، زیبا و پروین و پریسا و لیلا را ببینم. ببینم چطور صدای برابری‌خواهیشان را بلند می‌کنند. چطور شعار می‌دهند: ما انسانیم اما حقوقی نداریم." اما بازهم همه ماجرا در سطح باقی می ماند،در حد چند جمله که بین پروین و خانم های فمنیست درباره مقایسه زنان ایرانی و زنان کانادایی ردو بدل می شود.کلهر در همین رمان کوتاه سعی کرده حتی نگاهی هم به معضلات مهاجرت داشته باشد.او در بین داستان از دندانپزشکی می گوید که مطب میدان کلانتری اش را رها می کند و حالا باید کلی دوره بگذارند تا برسد به نصف آن چیزی که تو ایران داشته. او از کارمند قدیمی بیمه ای می گوید که بعد از هشت ماه هنوز کار پیدا نکرده است:"حالا کو تا بتوانم زبانم را کامل و کار مناسب پیدا کنم. از خرج و مخارج هم که نگو"یا خانم میان سالی که حوصله نوه هایش را در ایران نداشته و حالا مجبور است تخم و ترکه  غریبه ها را با کمر داغان جمع و جور کند.  او همه این نمونه ها را پیش روی خواننده می گذارد تا بگوید کانادا چه جور جایی است: "کانادا مملکتی است که با کسی شوخی ندارد. شغل نداشته باشی پول نداری و پول نداشته باشی هیچ چیز نداری."
پروین به ایران آمده است تا طلاق بگیرد.اما جواب تلفن های وکیل طلاق را نمی دهد و وقتی که شوهرش به دنبالش می آید دلگرم هم می شود:
" بهمن آمد با یک ساک دستی کوچک.آمد و من دلگرم شدم. به چی؟... بهمن بعد از شش سال به ایران آمده بود که مراقب سارینا باشد... بهمن آمده بود تا در کنار من از قسمتی که مهر خروج را به پاسپورت می زنند عبور کند در حالی که لبخندی دلگرم کننده و اطمینان بخش بر لب دارد."
رمان با رفتن پروین از ایران به همراه بهمن و سارینا تمام می شود.درواقع تمام دغدغه های پروین درپایان جای خودشان را به یک سرخوشی کودکانه و خروج از ایران می دهند.پروین می رود با هزاران سوال در ذهن خواننده رمان که چرا آمد و چرا رفت.البته به این درگیری های ذهنی که این رمان ایجاد می کند نباید چندان هم بدبینانه نگاه کرد.این درگیری ها نشان می دهد که نویسنده توانسته خواننده را با خود در روایت ها همراه کند.هر چند اگر این همراهی به ناکامی ختم بشود.
الهام شهیدان

/ 0 نظر / 59 بازدید