﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>کودکان ایرانی</title>
    <description>faribakalhor's description</description>
    <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>فریبا کلهر</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 16 Feb 2010 20:03:45 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>استخوانی که همه را سگ می کند!</title>
      <description>&lt;p&gt;یک استخوان بزرگ ابری توی آسمان بود . سگ های پا کوتاه با دیدن آن به هم گفتند :"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی بالاست . چطور می شود به آن رسید!"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سگ های گله به هم گفتند :" خیلی بالاست . اما نباید ناامید بشویم ."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سگ های گرگی به هم گفتند:" خیلی بالاست . ولی ما آن را به دست می آوریم ."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این طوری شد که نصف سگ های دنیا برای به دست آوردن استخوان بزرگ ابری به جان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هم افتادند . نصف دیگرسگ ها هم یا مریض بودند و قدرت دعوا کردن نداشتند ، یا زنجیر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;شده بودند و نمی توانستند از جایی که بودند خیلی دور بشوند . نیمی از سگ ها ،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دویدند و توی راه به هم تنه زدند ، دم همدیگر را گاز گرفتند ، برای هم پشت پا گرفتند و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی سر و کول هم پریدند تا زودتر از بقیه استخوان بزرگ ابری را به دست بیاورند . باد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;وقتی دید نیمی از سگ های دنیا برای استخوان می دوند با خودش گفت:" چه چیز من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از سگ ها کمتر است ؟ من هم آن استخوان را می خواهم. "&amp;nbsp;و جلوتر از نیمی از سگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;های دنیا به راه افتاد&amp;nbsp;و به طرف استخوان بزرگ ابری بالا رفت . کمی بعد باد استخوان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابری را به دندان گرفت و جلو چشم نیمی از سگ های دنیا نشست و استخوان بزرگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابری را خورد . وقتی چیزی از استخوان ابری باقی نماند باد به سگ ها نگاه کرد. سگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;های پاکوتاه گفتند :" این سگ گنده از کجا پیداش شد ؟"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;سگ ها پخش و پلا شدند و با دلخوری رفتند . اما باد که حرف سگ ها را شنیده بود با&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودش گفت:" مگر من سگ شده ام ؟!از کی تا حالا من سگ شده ام که خودم خبر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ندارم؟!" و از راه دیگری رفت تا هم چشم سگ ها به او نیفتد هم خودش بتواند فکر کند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که باد است یا سگ !&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/85</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=4226816</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-4226816</guid>
      <pubDate>Tue, 16 Feb 2010 20:03:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماهیگیری که به دنبال ماهی نبود!</title>
      <description>&lt;p&gt;ماهیگیر تور ماهی گیری اش را برداشت و سوار قایقش شد و به وسط دریا رفت . تور&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماهی گیری اش را توی دریا انداخت ومثل بقیه ماهیگیرها منتظر شد. کمی که گذشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;تورش را بیرون کشید . تور او پر از ماهی بود . ماهیگیر دیگری به او گفت :" تو چقدر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوش شانسی . من قبل از تو اینجا بوده ام ولی هنوز ماهی نگرفته ام . " ماهیگیر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوش شانس ماهی های توی تورش را آزاد کرد و دوباره تور را به دریا انداخت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماهیگیربدشانس به او گفت: " دیوانه شده ای ؟ کدام ماهیگیری اینهمه ماهی را آزاد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می کند ؟"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما ماهیگیر خوش شانس گوش نکرد . دوباره تور را بیرون کشید و دوباره تور پراز ماهی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بود . ماهیگیر ماهی ها را به دریا ریخت و برای بار سوم تورش رابه دریا انداخت و منتظر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شد . کمی بعد تورش را از دریا بیرون کشید وبا خوشحالی به طرف ساحل پارو زد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماهیگیر بدشانس به او گفت:" کجا می روی ؟ تو که هنوز ماهی نگرفته ای؟"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماهیگیر خوش شانس گفت :" من دنبال ماهی نبود . دنبال یک موج کوچولو بودم که&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا گرفتمش ."&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماهیگیر موج کوچولو را برد و توی حوض خانه اش انداخت و هی نشست نگاهش کرد .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هی نشست نگاهش کرد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/84</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=4226768</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-4226768</guid>
      <pubDate>Tue, 16 Feb 2010 19:55:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کج ها به راست راست!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسری صبح که از خواب بیدار شد دوست داشت همه ی چیزهای کج را صاف کند . اولین چیزی که کج بود وپسر راستش کرد قاب عکس روی دیوار بود . بعد پسر رفت سراغ کمد که کمی کج بود . قالیچه را هم که کمی کج شده بود راست کرد . توی خانه که همه چیز راست شد پسر بیرون رفت . کنار پیاده رو دوچرخه ای کج پارک شده بود . پسر دوچرخه را راست پارک کرد . رفت و رفت تا رسید به یک رستوران . از پنجره ی رستوران دید که رومیزی ها کج شده اند . رفت و رومیزی ها را راست کرد .گدایی کنار خیابان کجکی راه می رفت . راه رفتن او را درست کرد.روزنامه فروشی روزنامه هایش را کج چیده بود. آنها را راست کرد .درختی کج شده بود آن را هم راست کرد. برج بلند شهر کج شده بود پسر آن را راست کرد و خوشحال و خندان به خانه برگشت . مادرش او را دید و خندید. پرسید:" کلاهت را چرا کج است؟!" پسرهم خندید . آخرین چیزی که پسر راست کرد کلاه خودش بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/83</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=3857670</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-3857670</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Nov 2009 15:18:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فشفشه ای که فشید و ترقه ای که ترقید!</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روزی چند تا فشفشه و ترقه توی سبد بودند و نمی دانستند که چه اتفاقی قرار است&amp;nbsp; برایشان بیفتد . یکی از فشفشه ها ی دراز&amp;nbsp; پرسید : "حالا چی می شود ؟"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فشفشه ای خندان جواب داد :" &amp;nbsp;باید صبر کنیم تا فشیده بشویم !"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فشفشه ی دراز پرسید : "فشیدن چیه ؟ چه جوری فشفشه ای فشیده می شود؟"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; فشفشه ی خندان &amp;nbsp;جواب داد :" چه سوال هایی می پرسی. کسی نمی داند فشیدن چه طوری است. چون هیچ فشفشه ای بعد از فشیدن برنگشته تا برای بقیه تعریف کند که فشیدن چیه و چه اتفاقی می افتد وقتی فشفشه ای فشیده می شود . این چیزی است که هر فشفشه ای خودش باید بفهمد "&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; دست آخر موقعش شد و فشفشه ها و ترقه ها از توی سبد بیرون آمدند . غروب بود و اولین ترقه که ترقید نورش اطرافش را روشن کرد و صدای وحشتناکی همه جا را پر کرد . فشفشه ها از هیجانزده شدند.&amp;nbsp; خندیدند و همدیگر را بغل کردند .کمی&amp;nbsp; بعد نوبت فشفشه ها شد . اولین نفر، فشفشه ی خندان بود . فشفشه ی خندان همینکه شروع کرد به فشیدن&amp;nbsp; نورهای رنگارنگ و دایره ای درست کرد وزمین و آسمان نورانی شد . فشفشه ی دراز از &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;توی سبد نگاهش کرد و گفت : "وای فشیدن چقدر قشنگه . دلم می خواهد زودتر فشیده&amp;nbsp;بشوم . دلم می خواهد نورهای رنگی درست کنم. "&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نوبت فشفشه ی دراز که شد دستی او را از توی سبد بیرون آورد و سرش را آتش زد و او را توی هوا انداخت . فشفشه نورهای کجکی و دراز ودایره ای ساخت . نورهای &amp;nbsp;قرمز و زرد و سفید ساخت . نورهای بزرگ و کوچک ساخت .نورهای او بالا می رفتند ، پیچ می خوردند ، به هم تنه می زدند و بازهم بالا می رفتند .هر کی فشیده شدن او را می دید از شادی و هیجان جیغ می کشید و بالا و پایین می پرید . همه او را به هم نشان می دادند و&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; می گفتند : " آنجا را نگاه کن . چه فشفشه ای توی آسمان است . چقدر قشنگ فشیده می شود!"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;فشفشه ی دراز این حرف ها را می شنید و نورهای قشنگ تری درست می کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/82</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=3775511</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-3775511</guid>
      <pubDate>Wed, 11 Nov 2009 20:21:45 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نهنگی که وقت زن گرفتنش بود!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نهنگی بود که سر به سر همه ی موجودات دریایی می گذاشت . یا می ترساندشان و یا مسخره شان می کرد. زیر دریا هیچ کس از دست اذیت و آزار های او در امان نبود .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روزی نهنگه به شاه میگوی پیری رسید که داشت به نوه اش کمین کردن را یاد می داد. نهنگه خنده ای کرد و به میگوی پیر گفت :" تو پیرتر از آن هستی که بتوانی به کسی چیزی یاد بدهی .تازه اش هم میگوها اگر خورده نشوند چه فایده ای دارند!"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;میگوی پیر گفت :" خجالت بکش . این حرف ها چیست که می زنی . &amp;nbsp;وقت زن گرفتنت است . کی می خواهی درست بشوی ."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نهنگه که رفت &amp;nbsp;نوه ی میگوی پیر به پدر بزرگش گفت :" اما او هنوز بچه است . زود است که زن بگیرد ."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;میگوی پیر خندید و گفت :" می دانم . اما تعداد نهنگ ها آنقدر کم است که تا او بگردد و همسری برای خودش پیدا کند بزرگ شده است ."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نهنگه که از میگوی پیر دور شد به حرف های او فکر کرد . آیا واقعا وقت زن گرفتنش شده بود ؟ فکر کرد اگر این طور باشد پس به جای اینکه وقتش را با مسخره کردن دیگران بگذراند باید بگردد و همسری انتخاب کند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;حالا مدت هاست که نهنگه در دریا های دور و نزدیک دنبال همسر می گردد . اما مگر نهنگ خوب پیدا می شود. نهنگه به سنی جوانی رسیده است و نگران پیدا نکردن یک همسر خوب است و به هر کی می رسد از او می خواهد یک نهنگ خوب به او معرفی کند . شما چی ؟ یک دخترنهنگِ خوب و خانواده دار سراغ ندارید به نهنگه معرفی کنید ؟آخر نهنگه وقت زن گرفتنش است و کسی را هم اذیت و یا مسخره نمی کند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/81</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=3752300</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-3752300</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Nov 2009 00:11:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آدامسی که زمین و اسمان را به هم چسباند!</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;صبح تا شب کاردختر کوچولو آدامس جویدن بود .&amp;nbsp; روزی&amp;nbsp; با خودش گفت :" صبح تا شب آدامس جویدن کم است . باید شب تا صبح هم آدامس بجوم ."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; این شد که یک شب دختری که عاشق آدامس جویدن بود موقع خوابیدن آدامسش را در نیاورد . توی رختخواب خوابید و با خوشحالی و کمی خواب آلودگی آدامس جوید وآن را باد کرد .&amp;nbsp; آدامس جوید و باد کرد . کمی که گذشت خوابش گرفت . این درست موقعی بود که بزرگترین بادکنک دنیا را با آدامسش ساخته بود. همان موقع به قدری خوابش گرفت که دیگر نتوانست بیدار بماند و بادِ بادکنک آدامسی اش را خالی کند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;دختر کوچولو خوابید . بادکنک آدامسی هم از دهانش جدا شد و از پنجره بیرون رفت . کمی که رفت به شاخه های درختی خورد و ترکید . پرنده ای که روی درخت لانه داشت آمد ببیند چی به چیه که او هم به آدامس چسبید .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باد که از آنجا رد می شد آدامس را ندید وبه آن چسبید و هر چه زور زد نتوانست خودش را آزاد کند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ستاره ای که داشت به درخت نگاه می کرد پایین آمد ببیند چرا باد به درخت چسبیده است که خودش هم به آدامس چسبید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; روز بعد بادبادکی به آدامس چسبید . پسر کوچولویی برای برداشتن بادبادک از درخت بالا رفت . اما او هم به آدامس چسبید .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کلاغی قار قار کنان به آدامس چسبید .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هلی کوپتری که هنوز خوب خوب بالا نرفته بود به آدامس چسبید .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گربه ا ی از درخت بالا رفت تا کلاغ را بخورد که به آدامس چسبید .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;پیرزن گربه اش را بالای درخت دید . از درخت رفت بالا تا او را بردارد. او هم به آدامس چسبید .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پلیسی از درخت بالا رفت تا ببیند آنجا چه خبر است وچرا نظم شهر به هم ریخته است.اما او هم به آدامس چسبید . و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;آخرین کسی و یا چیزی و یا جایی که به آدامس چسبید آسمان بود که به زمین آمد و به آدامس چسبید .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;و این طوری، زمین و آسمان به هم چسبید .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/80</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=3735656</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-3735656</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Nov 2009 23:01:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سرآشپزی که همزدنش گرفته بود!</title>
      <description>&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سر آشپزی که سال ها در رستورانی کار کرده بود دست آخر باز نشسته شد . او ملاقه ی چوبی محبوبش را که یک دنیا سوپ و آش با آن هم زده بود برداشت و راه افتاد تا دنیا را بگردد واز عمر باقی مانده اش لذت ببرد .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سفرهای او شروع شد . اولین سفرش یک سفر دریایی بود . سر آشپز ملاقه اش را توی چمدانش گذاشت و سوار کشتی شد . وسط دریا ،همزدنش گرفت و هوس کرد چیزی را هم بزند . سر آشپز انگار که تشنه اش باشد بالا و پایین&amp;nbsp; می پرید ومی گفت :" بدید هم بزنم . بذارید هم بزنم .می خواهم هی هم بزنم ."&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کسی از حرف های او سر در نیاورد . این بود که خود سرآشپز به سراغ ملاقه اش رفت&amp;nbsp; و آن را از چمدانش&amp;nbsp; بیرون آورد وآب دریا را هم زد . هم زد و هم زد و هر چی آت آشغال ته دریا بود روی آب آمد . کشتی بین آشغال ها گیر کرد و نتوانست حرکت کند . ناخدا ی کشتی دستور داد جلو همزدن سر آشپز را گرفتند . بعد از کلی زحمت کشتی را درب و داغون از لای اشغال ها بیرون کشیدند وبه لنگر گاه رفتند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سر آشپز از کشتی اخراج شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سر آشپز جنگل های پر باران را برای سفر بعدی انتخاب کرد . اما به آنجا که رسید باز هم همزدنش گرفت و با ملاقه اش درخت ها را هم زد و هرچی تخم پرنده روی درخت ها&amp;nbsp; بود همه را شکست و از بین برد . پرنده های جنگل های پر باران دنبالش گذاشتند و با منقار حسابش را رسیدند و زخمی اش کردند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سرآشپز را از جنگل بیرون کردند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سرآشپز در سفر هایش از صحرا گذشت و خاک گرم آنجا را هم زد و گرد و غبار به راه انداخت . به کوهستان رسید و برف ها را هم زد و بهمن درست شد . به ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; روزی سر آشپز از جهانگردی خسته شد. درستش این است که او تمام دنیا را همزده بود اما هیچ لذتی نبرده بود . همزدن دنیا کجا و هم زدن سوپ و آش کجا ! این بود که سر آشپزِ دنیا دیده&amp;nbsp; یک رستوران کوچک توی خانه اش راه انداخت تا هر موقع که همزدنش گرفت سوپ و آش هم بزند . کاشکی همیشه سر آشپز همزدنش بگیرد و سوپ و آش خوشمزه ای درست کند !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/79</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=3733960</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-3733960</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Nov 2009 14:34:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من آمدم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بیشتر از یک ساله که چیزی توی وبلاگم ننوشته ام . قراره دوباره نوشتن رو شروع کنم . برای کسانی که دوست دارن بدونن من اینجا توی تورنتو چه کار دارم می کنم باید بگویم همان کاری که در ایران می کردم . توی خونه هستم و هی می نویسم. یعنی از ساعت هشت که صدرا رو می برم برای سرویس مدرسه تا ساعت چهار که بر می گرده من تنها هستم و می نویسم و می خونم .فعلا دارم روی قصه های خردسالان کار می کنم که با انتشارات قدیانی قردادش را بسته ام. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/78</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=3720112</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-3720112</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Oct 2009 13:38:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دو تا دلیل داره!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اول اینکه سرعت اینتر نت بقدری پایین است که انگیزه ی نوشتن را &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می کشد . دوم اینکه دارم یک رمان می نویسم که فعلا اسمش " &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نیمکت امام زمان" است . فکر می کنم کسانی که در تورنتو زندگی &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می کنند از این نوشته کمی خوششان بیاید.داره تمام می شه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/76</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=2037863</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-2037863</guid>
      <pubDate>Sun, 28 Sep 2008 11:57:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات سروش هفتگی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پسره: دیشب خواب مادرم رو دیدم . تا صبح پاشو ماچ می کردم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دختره: سخت ترین لحظه ی زندگی من موقعی بود که مادرت مرده بود &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و من بهت زنگ زدم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://faribakalhor.persianblog.ir/post/75</link>
      <author>فریبا کلهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=34774&amp;postID=1675918</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-34774.post-1675918</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jun 2008 08:54:47 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>