خمیر دندان را به پدرم دادم تا درش را باز کند . هر کاری کرد نتوانست درش را باز کند. هی زیر لب فحش داد و به خوش فشار آورد اما در خمیر دندان باز نشد .مادرم آمد و درخمیر دندان را مثل آب خوردن باز کرد .

در ماشین لباسشویی بسته شده بود و باز نمی شد . پدرم هی چی زور زد در را باز کند نتوانست . عصبی شد و با مشت کوبید به در لباسشویی . ماردم آمد و تق! در ماشین لباسشویی را باز کرد .

 در شیشه ی مربا همچین بسته شده بود که پدرم هر چی به خودش فشار آورد و سرخ و سفید شد فایده ای نداشت . در باز نشد که نشد . مادرم آمد و انگار اجی مجی گفته باشد فوری در شیشه ی مربا را باز کرد .

روزی پدرم خیلی ناراحت بود . من را که دید گفت :" نظرت در باره ی پدر کم زورت چیه؟"

 گفتم :" شما کم زور نیستین . همه ی درها با شما لج می کنند و بازنمی شوند . "

پدرم گفت :" راست می گویی ؟ چرا در لباسشویی و خمیردندان با من لج اند . چرا شیشه ی مربا باید از من بدش بیاید ؟"

گفتم :" نمی دانم ." همان شب می خواستم با لوبیا کاردستی درست کنم اما درقوطی لوبیا باز نمی شد . تا آمدم مادرم را صدا بزنم پدرم خودش را رساند و گفت :" بگذار من امتحان کنم ."

قوطی را آرام توی دستش گرفت و کمی لمسش کرد . لبخند زد و چشم هایش را بست .بعد با یک فشار کوچولو تق! در قوطی باز شد. پدر قوطی را داد دستم و بهم چشمک زد و گفت:" تو درست می گفتی . من آنقدر با قوطی مهربان بودم که او لج نکرد و زود باز شد . راهش همین بود ."

مادرم آمد و گفت :" این راز من بود که حالا شما هم از آن خبر دارید ." و هرچی خواست در زود پز را باز کند نتوانست و پدرم را صدا زد .