تب چهل درجه ،عاشق شربت تب بر شده بود . دختر کوچولویی که تب

کرده بود هر چی شربت تب بر می خورد تبش پایین نمی آمد . مادرش

گفت :" شربت فایده ای نداره . "

بعد دیگر به دختر کوچولو شربت نداد . تب چهل درجه هر چی منتظر

شربت تب برشد بی فایده بود .تب ،از دوری شربت تب بر، بی تاب شد ،

 شُر شُر عرق ریخت ، دلش به تاپ تاپ افتاد ،دندان هایش پوسید ، مژه

 هایش سه تا سه تا به هم چسبید ، موهایش ریخت ، چشم هایش

قیلی ویلی رفت، ناخن هایش ریش ریش شد ، رنگ لبش پرید ،

پوستش گِز گِزکرد، دستش به لرزش افتاد و دل و روده اش به هم پیچید

و گره خورد.

خلاصه اش این است که تب چهل درجه چشم به راه شربت بود و دم به

دم  به ساعت نگاه می کرد . اما شربت تب بر نیامد که نیامد . تب چهل

 درجه از عشق و دوری شربت لاغر شد . ضعیف شد . بِله باریک شد .

نی قلیون شد .مثل چوق الف شد .خلال دندان شد . ترکه ای شد .

می خواهم بگویم تب چهل درجه  شد تب سی و نه درجه.

 تب سی ونه درجه ی عاشق  باز هم منتظر ماند و دلش برای دیدن و

چشیدن شربت ضعف رفت.   اما بازهم شربت نیامد . تب سی ونه

درجه غصه خورد . به شربت تب بر فکر کرد که صورتی و خوش طعم بود

و هر موقع  می آمد کلی  زور می زد  بلکه بتواند حریف تب بشود و او را

از بین ببرد . تب غیر از رنگ صورتی شربت عاشق همین تلاش ظریف و

بی فایده ی او شده بود .

 تب سی و نه درجه از غصه باز هم لاغرتر شد . خلال دندان تر شد. نی

قلیون تر شد .چوق الف تر شد . ترکه ای تر شد .خلاصه اش این است

که  شد تب سی و هشت درجه .

اما بازهم شربت تب بر نیامد که نیامد . برای همین تب سی و هشت

درجه بقدری لاغر شد که دیگردیده نمی شد. نامرئی شده بود .درست

ترش این است که مثل بخار در هوا پخش شده بود و دیده نمی شد .

مثل سکوت شنیده نمی شد و مثل بو لمس نشدنی شده بود . خیلی

که زور زد شد سی و هفت درجه . واین، یعنی دیگر تبی وجود نداشت .

 تب دیگر وجود نداشت . اما عشق که وجود داشت . عشقی گرم و

سوزان . عشقی نرم و  لطیف . عشقی معطر و خوشبو . می خواهم

بگویم اینطوری ها هم نبود که تب از بین برود و پشت سرش چیزی باقی

نگذارد و هیچی به هیچی بشود  . اوبعد از خودش عشق را باقی

گذاشت.عشق باقی ماند و از بدن دختر بیرون پرید ومثل یک بهمن بزرگ

راه افتاد، مثل بمب  منفجر شد ، مثل  موج بزرگ بالا رفت و پایین رفت و

مثل نورهای آتشبازی از آسمان پایین ریخت .

 آخرش این که  تکه پاره ها و شتک ها ی عشق همه جا پخش شد و 

 اولین کسی  که اولین تکه ی عشق را پیدا کرد جادوگر خوشگله بود

که داشت توی حیاط خانه اش پاتیلش را عَلم می کرد تا معجون زیبایی 

مخصوصش را که کم کم داشت تمام می شد بسازد .

تکه ی عشق درست کنار پاتیل افتاد و زورش هم آنقدر زیاد بود که پاتیل

سنگی  را برگرداند روی زمین . خدایی بود که جادوگر خوشگله هنوز

کارش را شروع نکرده بود و پاتیل خالی بود. وگرنه معلوم نبود چه

بلاهایی به سر عشق های شتک شده یا شتک های عشقی نمی

 آمد .