کج ها به راست راست!
پسری صبح که از خواب بیدار شد دوست داشت همه ی چیزهای کج را صاف کند . اولین چیزی که کج بود وپسر راستش کرد قاب عکس روی دیوار بود . بعد پسر رفت سراغ کمد که کمی کج بود . قالیچه را هم که کمی کج شده بود راست کرد . توی خانه که همه چیز راست شد پسر بیرون رفت . کنار پیاده رو دوچرخه ای کج پارک شده بود . پسر دوچرخه را راست پارک کرد . رفت و رفت تا رسید به یک رستوران . از پنجره ی رستوران دید که رومیزی ها کج شده اند . رفت و رومیزی ها را راست کرد .گدایی کنار خیابان کجکی راه می رفت . راه رفتن او را درست کرد.روزنامه فروشی روزنامه هایش را کج چیده بود. آنها را راست کرد .درختی کج شده بود آن را هم راست کرد. برج بلند شهر کج شده بود پسر آن را راست کرد و خوشحال و خندان به خانه برگشت . مادرش او را دید و خندید. پرسید:" کلاهت را چرا کج است؟!" پسرهم خندید . آخرین چیزی که پسر راست کرد کلاه خودش بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤۸ ب.ظ توسط فریبا کلهر
