روزی چند تا فشفشه و ترقه توی سبد بودند و نمی دانستند که چه اتفاقی قرار است  برایشان بیفتد . یکی از فشفشه ها ی دراز  پرسید : "حالا چی می شود ؟"

   فشفشه ای خندان جواب داد :"  باید صبر کنیم تا فشیده بشویم !"

    فشفشه ی دراز پرسید : "فشیدن چیه ؟ چه جوری فشفشه ای فشیده می شود؟"

   فشفشه ی خندان  جواب داد :" چه سوال هایی می پرسی. کسی نمی داند فشیدن چه طوری است. چون هیچ فشفشه ای بعد از فشیدن برنگشته تا برای بقیه تعریف کند که فشیدن چیه و چه اتفاقی می افتد وقتی فشفشه ای فشیده می شود . این چیزی است که هر فشفشه ای خودش باید بفهمد "

   دست آخر موقعش شد و فشفشه ها و ترقه ها از توی سبد بیرون آمدند . غروب بود و اولین ترقه که ترقید نورش اطرافش را روشن کرد و صدای وحشتناکی همه جا را پر کرد . فشفشه ها از هیجانزده شدند.  خندیدند و همدیگر را بغل کردند .کمی  بعد نوبت فشفشه ها شد . اولین نفر، فشفشه ی خندان بود . فشفشه ی خندان همینکه شروع کرد به فشیدن  نورهای رنگارنگ و دایره ای درست کرد وزمین و آسمان نورانی شد . فشفشه ی دراز از توی سبد نگاهش کرد و گفت : "وای فشیدن چقدر قشنگه . دلم می خواهد زودتر فشیده بشوم . دلم می خواهد نورهای رنگی درست کنم. "

   نوبت فشفشه ی دراز که شد دستی او را از توی سبد بیرون آورد و سرش را آتش زد و او را توی هوا انداخت . فشفشه نورهای کجکی و دراز ودایره ای ساخت . نورهای  قرمز و زرد و سفید ساخت . نورهای بزرگ و کوچک ساخت .نورهای او بالا می رفتند ، پیچ می خوردند ، به هم تنه می زدند و بازهم بالا می رفتند .هر کی فشیده شدن او را می دید از شادی و هیجان جیغ می کشید و بالا و پایین می پرید . همه او را به هم نشان می دادند و    می گفتند : " آنجا را نگاه کن . چه فشفشه ای توی آسمان است . چقدر قشنگ فشیده می شود!"

 فشفشه ی دراز این حرف ها را می شنید و نورهای قشنگ تری درست می کرد.