نهنگی بود که سر به سر همه ی موجودات دریایی می گذاشت . یا می ترساندشان و یا مسخره شان می کرد. زیر دریا هیچ کس از دست اذیت و آزار های او در امان نبود .

روزی نهنگه به شاه میگوی پیری رسید که داشت به نوه اش کمین کردن را یاد می داد. نهنگه خنده ای کرد و به میگوی پیر گفت :" تو پیرتر از آن هستی که بتوانی به کسی چیزی یاد بدهی .تازه اش هم میگوها اگر خورده نشوند چه فایده ای دارند!"

میگوی پیر گفت :" خجالت بکش . این حرف ها چیست که می زنی .  وقت زن گرفتنت است . کی می خواهی درست بشوی ."

نهنگه که رفت  نوه ی میگوی پیر به پدر بزرگش گفت :" اما او هنوز بچه است . زود است که زن بگیرد ."

میگوی پیر خندید و گفت :" می دانم . اما تعداد نهنگ ها آنقدر کم است که تا او بگردد و همسری برای خودش پیدا کند بزرگ شده است ."

نهنگه که از میگوی پیر دور شد به حرف های او فکر کرد . آیا واقعا وقت زن گرفتنش شده بود ؟ فکر کرد اگر این طور باشد پس به جای اینکه وقتش را با مسخره کردن دیگران بگذراند باید بگردد و همسری انتخاب کند .

حالا مدت هاست که نهنگه در دریا های دور و نزدیک دنبال همسر می گردد . اما مگر نهنگ خوب پیدا می شود. نهنگه به سنی جوانی رسیده است و نگران پیدا نکردن یک همسر خوب است و به هر کی می رسد از او می خواهد یک نهنگ خوب به او معرفی کند . شما چی ؟ یک دخترنهنگِ خوب و خانواده دار سراغ ندارید به نهنگه معرفی کنید ؟آخر نهنگه وقت زن گرفتنش است و کسی را هم اذیت و یا مسخره نمی کند .