سر آشپزی که سال ها در رستورانی کار کرده بود دست آخر باز نشسته شد . او ملاقه ی چوبی محبوبش را که یک دنیا سوپ و آش با آن هم زده بود برداشت و راه افتاد تا دنیا را بگردد واز عمر باقی مانده اش لذت ببرد .

    سفرهای او شروع شد . اولین سفرش یک سفر دریایی بود . سر آشپز ملاقه اش را توی چمدانش گذاشت و سوار کشتی شد . وسط دریا ،همزدنش گرفت و هوس کرد چیزی را هم بزند . سر آشپز انگار که تشنه اش باشد بالا و پایین  می پرید ومی گفت :" بدید هم بزنم . بذارید هم بزنم .می خواهم هی هم بزنم ."

   کسی از حرف های او سر در نیاورد . این بود که خود سرآشپز به سراغ ملاقه اش رفت  و آن را از چمدانش  بیرون آورد وآب دریا را هم زد . هم زد و هم زد و هر چی آت آشغال ته دریا بود روی آب آمد . کشتی بین آشغال ها گیر کرد و نتوانست حرکت کند . ناخدا ی کشتی دستور داد جلو همزدن سر آشپز را گرفتند . بعد از کلی زحمت کشتی را درب و داغون از لای اشغال ها بیرون کشیدند وبه لنگر گاه رفتند.

    سر آشپز از کشتی اخراج شد.

   سر آشپز جنگل های پر باران را برای سفر بعدی انتخاب کرد . اما به آنجا که رسید باز هم همزدنش گرفت و با ملاقه اش درخت ها را هم زد و هرچی تخم پرنده روی درخت ها  بود همه را شکست و از بین برد . پرنده های جنگل های پر باران دنبالش گذاشتند و با منقار حسابش را رسیدند و زخمی اش کردند .

   سرآشپز را از جنگل بیرون کردند.

   سرآشپز در سفر هایش از صحرا گذشت و خاک گرم آنجا را هم زد و گرد و غبار به راه انداخت . به کوهستان رسید و برف ها را هم زد و بهمن درست شد . به ...

   روزی سر آشپز از جهانگردی خسته شد. درستش این است که او تمام دنیا را همزده بود اما هیچ لذتی نبرده بود . همزدن دنیا کجا و هم زدن سوپ و آش کجا ! این بود که سر آشپزِ دنیا دیده  یک رستوران کوچک توی خانه اش راه انداخت تا هر موقع که همزدنش گرفت سوپ و آش هم بزند . کاشکی همیشه سر آشپز همزدنش بگیرد و سوپ و آش خوشمزه ای درست کند !