جغد خیلی خیلی چاقی بود که همیشه روی شاخه ی نازک درختی می نشست و استراحت می کرد. درخت می ترسید شاخه ی نازکش بشکند . اما چون زبان جغدی بلد نبود نمی دانست چه طور به او بگوید که از روی شاخه اش بلند شود . تنها کاری که می کرد این بود که گاه و بی گاه تکان می خورد و چرت جغد را پاره می کرد . این طوری دلش خیلی خنک می شد!