حکایتی از مثنوی:

مردی ترسان و لرزان می دوید و حتی به پشت سرش نگاه نمی کرد

در این هنگام به در باز خانه ای رسید  به این  امید که پناهگاهی پیدا

کرده است واردشد . صاحب خانه او را دید و پرسید : چرا می لرزی ؟ از

چه چیز می ترسی؟

مرد گفت : به دستور شاه دارند همه ی خر ها را می گیرند!

صاحب خانه خندید و گفت: تو چرا ترسیده ای ؟ مگر تو خری؟

مرد گفت: ماموران آنقدر عجله و شتاب دارند که ممکن است مرا

هم به جای خر بگیرند.

صاحب خانه سری تکان داد و گفت : درست می گویی . وقتی

 کسانی بر سر کارند که قدرت تمییز و تشخیص ندارند بعید

 نیست که صاحب خر را به جای خر بگیرند!