باد به بادکنک فروش رسید و سلام کرد . بادکنک فروش بکی از بادکنک هایش

را به او هدیه داد.

باد به باغبان رسید و سلام کرد . باغبان یکی از سیب هایش را به او داد.

باد به نانوا رسید و سلام کرد. نانوا یکی از نان هایش را به او هدیه داد.

باد به روز نامه فروش رسید و سلام کرد . روز نامه فروش یکی از روزنامه هایش را

به داد.

باد با بادکنک و سیب و نان و روزنامه رفت و رفت تا به پسر بچه ای رسید که

بادکنک نداشت . باد بادکنکش را به او داد.کمی بعد به مردی رسید که گرسنه بود.

نانش را به او داد. کمی که جلوتر رفت به دختر کوچولویی رسید که سیب نداشت .

 باد سیبش را به او داد. بعد گوشه ای نشست و روزنامه خواند . چه چیز های

خوبی توی روز نامه نوشته شده بود. یکی از خبر های روزنامه در باره ی بادی بود

که بادکنک و سیب و نانش را به دیگران بخشیده بود.

باد روزنامه را بست آهی کشید و گفت: چه بادهایی پیدا می شوند . خوب است

آدم کمی از این بادها چیز یاد بگیرد!