گربه ای به تنه ی درختی پنجول می کشید و پوست آن را می خراشید.

درخت ناله کنان پرسید: چی از جانم می خواهی گربه ی ولگرد؟

گربه جواب داد: دنبال موش می گردم!

درخت با تعجبی دردناک پرسید: چی؟ زیر پوست من دنبال موش می گردی؟

گربه جواب داد: صبر کن...حواسم را پرت می کنی!

کمی بعد موشی چاق از زیر پوست درخت بیرون پرید و تا خواست

فرار کند اسیر گربه شد.

درخت با نا باوری گفت: عجیب است... خیلی خیلی باور نکردنی و ...به هر

حال...از این شکار پیش گربه های دیگر حرفی نزن . چون آن وقت

هیچ درختی از دست گربه ها در امان نیست.

گربه گفت: البته که حرفش را جایی نمی زنم ! اما  این طور ها هم

 نیست که هر کسی هر چیزی را هر جایی بتواند پیدا کند.

و میوی بلند بالایی کرد!