این یکی،اسبی که دنبال سوار کار می گشت

بر خلاف اسب های وحشی این یکیخیلی دلش می خواست سوار ی

بدهد . اما هرکی قد و بالای او را می دید جرئت نمی کرد سوارش بشود.

اما سر انجام این یکی هم سوارش را پیدا کرد.سوار، از قد و بالا و عضلات

پت و پهن او نترسید. از رنگ سیاهش نترسید . از چشمان بزرگ و

وحشی اش نترسید. از دم بلندش که هی پیچ و تاب می خورد

 نترسید ...سوار کار از هیچ چیز این یکی نترسید . سوارش شد ،

 راه افتاد واز خوش حالی جیر جیر خندید و گفت: من ماهرترین ترین

سوار کاردنیا هستم!

و البته که هیچ اشاره ای به موش بودن و کور بودنش نکرد. حتی به خودش!!!!