قصه ی عشق

نه روزی روزگاری بلکه چند وقت پیش زرافه عاشق گربه ملوسه شد و هر چه کرد بر احساسات بلند بالایش غلبه کند نشد که نشد. ناچار از گربه ملوسه خواستگاری کرد . که بی برو برگرد جواب مثبت شنید و سور و سات عروسی راه افتاد. چند روز بعد از عروسی دوستان زرافه او را دیدند که تنها در در و دشت قدم می زد. سراغ عروس خانم را از او گرفتند . جواب داد: خوابیده!

روز بعد و روز های بعد هم بیشتر وقت ها زرافه تنها بود . و در و همسایه که او را می دیدند  نیشخند می زدند و احوالپرسی می کردند.

 صبر و طاقت زرافه ها به اندازه گردنشان دراز و طولانی است. اما بالاخره پایانی دارد. زرافه تقاضای طلاق کرد!

گربه ملوسه خواب آلود جلوی قاضی دادگاه ایستاد و گفت : من چه گناهی غیر از گربه گی دارم! من همان قدر می خوابم که نسل اندر نسل اجدام خوابیده اند . یعنی دوازده ساعت در روز!!!

زرافه گفت: من فقط  دو ساعت می خوابم! من هم جز زرافه گی تقصیری ندارم!

جغد که پلک های سنگینش را به زحمت باز نگه داشت و گفت: عشق یعنی بیداری وقتی زمان خواببدن است و خوابیدن موقعی که زمان بیداری است. خب... حالا خطبه جدایی را می خوانم!

زرافه و گربه ملوسه از هم جدا شدند .

 نه روزی روزگاری بلکه همین چند وقت پیش باز هم زرافه از گربه ملوسه خواستگاری کرد که بی برو برگرد پذیرفته شد. با این تفاوت ظریف که حالا هر دو معنی عشق را می دانستند و به تعادل و حد وسط قشنگی رسیده بودند!!!