دختر کوچولویی بود که خیلی گریه می کرد.

روزی خودش از گریه هایش خسته شد...پنجره را باز کرد و گریه اش را بیرون انداخت.گربه ای گریه دختر را خورد و بعد ازآن هی گریه می کرد...هی گریه می کرد...

مرد ثروتمندی که عاشق گربه های گریان بود گربه را به قصرش برد و در ناز و نعمت نگه داری کرد.

گربه هنوز که هنوز است گریه می کند و نمی تواند از خوشبختی اش لذت ببرد!

(دختره چی شد؟هیچی!نقش او این بود که قصه مرا خوب شروع کند .همین!)