چشمانم را می بندم و وانمود می کنم خوابیده ام تا صدرا هم بخوابد و من بروم قصه ام را بنویسم.

صدرا دستش را توی آستینم می کند و از یقه ام در می آورد.چند بار این کار را می کند و هر بار یا بازو

ــ یم را نیشگون می گیرد یا قلقلکم می دهد یا چنگم می زند و یا نوازشم می کند.

قصه کیلویی چند؟!

چشمانم را می بندم و وانمود می کنم بیدارم!