نگاهی به رمان«پایان یک مرد»؛

خبرگزای فارس: رمان «پایان یک مرد» نوشته فریبا کلهر با دستمایه قرار دادن زندگی یک شخصیت نویسنده و روزنامه نگار معاصر به دغدغه‌های شخصی این فرد و وقایع پیرامون او در سال‌های اخیر می پردازد.

شروع داستان «پایان یک مرد» نوشته فریبا کلهر با نشانه‌هایی از زوال یک دوره اشرافی و ظهور طبقه جدید اجتماعی همراه است. عبدالحسین خان فرجام که بازمانده خانواده بزرگ فرجام‌هاست، پا به سن کهولت گذاشته و در آستانه دچار شدن به سرنوشت غم‌انگیز بقیه مردان فرجام‌ها (منزوی شدن در پایان عمر) است.
این موضوع در‌‌ همان ابتدای داستان از زبان خود عبدالحسین خان بیان می‌شود: «مردهای خانواده فرجام‌ها در روزهای آخر زندگی منزوی می‌شوند. آقاجونم در هفتاد و نه سالگی منزوی شد، عموی بزرگم در هفتاد سالگی، عمومی کوچکم در هفتاد و دو سالگی، عموی آقاجون در هشتاد سالگی، پدر آقاجون در نود سالگی، عموی عموی آقاجون در شصت و پنج سالگی.» (ص 9)
عبدالحسین خان در زمان وقوع حوادث داستان خانواده کم جمعیتی دارد. او به همراه همسر (فرنگیس)، تنها دخترش (فرانک) و تنها پسرش (بهروز) زندگی می‌کند که در بخش‌های میانی داستان مخاطب متوجه می‌شود بهروز فرزند واقعی این خانواده نیست؛ عبدالحسین خان بهروز را در زمان کودکی به فرزندخواندگی قبول کرده است.
با ادامه روند قصٌه، شخصیت عبدالحسین خان به حاشیه رانده می‌شود و فرانک به عنوان شخصیت محوری در دل ماجراهای داستان قرار می‌گیرد. او دختر تحصیل کرده‌ای است که به عنوان یک نویسنده در جامعه فعالیت می‌کند. مجموع دلمشغولی‌ها و سرگذشت شخصیت فرانک، در کنار خانواده، دوستان و همکارانش در یک مقطع زمانی حدود شش سال کلیٌت ماجراهای رمان پایان یک مرد را تشکیل می‌دهند.

فصل‌بندی کتاب بر اساس شخصت‌های داستان شکل گرفته است. به عبارتی، به تعداد شخصیت‌های موثر در داستان، فصل‌های جداگانه‌ای در کتاب آمده که در هر یک از آن‌ها به موقعیت، دغدغه‌ها و نقش آن شخصیت در روند قصٌه اشاره شده است.
شروع داستان با عبدالحسین خان است که در آن به موققعیت کنونی و گذشته این شخصیت اشاره می‌شود. البته نقش کلیدی این فصل اشاره به پیشینه خانوادگی فرانک است تا خواننده بیشتر با گذشته این شخصیت آشنا شود، چرا که در ادامه داستان فرانک در مرکز ثقل قصٌه قرار می‌گیرد و بقیه ماجرا‌ها در نسبت با او معنا پیدا می‌کند.
در فصل دوم، مخاطب با موقعیت فعلی فرانک بیشتر آشنا می‌شود. او با شخصیتی به نام مهران ارتباط عاطفی دارد، در جلسات قصه‌نویسی شرکت می‌کند و قرار است بر اساس زندگی یکی از جانبازان دوران دفاع مقدس کتاب جدیدی بنویسد. فرانک همچنین در یکی از روزنامه‌های کشور (اوج)، دبیر سرویس ادبستان است و در مدت همکاری با این روزنامه با همکاران تازه‌ای هم آشنا شده است.
فصل بعدی داستان به گرداننده اصلی روزنامه اختصاص یافته که فردی به نام حمید روشن است. افکار این شخصیت داستانی با دنیای ذهنی فرانک همسویی‌هایی دارد که باعث حضور فرانک در جمع نویسندگان روزنامه تحت نظارت وی شده است.
فصل چهارم داستان دوباره به فرانک اختصاص یافته که در آن، مخاطب با لایه‌های درونی ذهن این شخصیت بیشتر آشنا می‌شود. بخش‌های خصوصی زندگی فرانک در این فصل تا حدودی برای خواننده برملا می‌شود و از این به بعد است که عنصر کشمکش در داستان پررنگ‌تر می‌شود و حس کنجکاوی مخاطب برای دانستن بقیه ماجرا‌ها قوی‌تر می‌شود.

خواننده در فصل بعدی با بهروز (پسر خانواده) بیشتر آشنا می‌شود. اینکه او وقتی می‌فهمد فرزند واقعی خانواده فرجام نیست، تصورات ذهنی قبلی‌اش تغییر می‌کند و یکی از پیامدهای این تغییر نگرش در زندگی بهروز، علاقه عاطفی او به فرانک است. البته او به دلیل اینکه نان و نمک خانواده فرجام را خورده و در آن خانواده بزرگ شده و از کودکی به فرانک به چشم یک خواهر نگاه کرده است، از بیان عشق و علاقه قلبی خود به فرانک خودداری می‌کند و تا آخر عمر که بر اثر تصادف کشته می‌شود این راز را بیان نمی‌کند.
در ادامه یک فصل هم به شخصیت مهران اختصاص یافته تا مخاطب با این شخصیت تاثیرگذار در زندگی فرانک هم بیشتر آشنا شود. «مهران فارغ التحصیل پلی تکنیک بود. الکترونیک خوانده بود اما عاشق شیمی بود. برای فرانک می‌گفت: «اگر خودستایی نباشد در این کشور بیشتر از هر کس از شیمی سر در می‌آورم. بار‌ها استادان دانشگاه را به همکاری در پروژه‌هایم دعوت کرده‌ام. اما بیشترشان چیزی نمی‌دانند.» تفننش ستاره‌شناسی و نجوم بود.» (ص 87)
البته حضور مهران در زندگی فرانک در ادامه باعث دردسرهایی برای او می‌شود. با این حال، بسیاری از نقاط عطف داستان با این حضور گره خورده است.
ابراهیم خرم، یکی از همکاران فرانک در روزنامه است که نویسنده در یک فصل مجزا به این شخصیت داستانی هم پرداخته، اما در ادامه همین فصل باز هم موضوع به مهران ختم شده که بخش مهمی از ذهنیت فرانک را به خود اختصاص داده است.
همچنین پرداختن به شخصیت یک جانباز (صادق خجسته) که قرار بوده فرانک زندگینامه داستانی او را بنویسد، موضوع فصل بعدی داستان شده است. او به دلایلی که برای خودش موجه است از همکاری با فرانک برای نگارش زندگینامه‌اش خودداری می‌کند. فرانک کنجکاو دلیل مخالفت خجسته می‌شود که در ادامه معلوم می‌شود یکی از همکارانش در روزنامه (سرافرازیان) خجسته را از همکاری با فرانک منصرف کرده است. البته دخالت سرافرازیان در زندگی خصوصی فرانک در ادامه باعث دردسرهای دیگری هم برای فرانک می‌شود.
فصل دیگری در ادامه قصه به حمید روشن (گرداننده روزنامه) اختصاص می‌یابد تا مخاطب از نقش کلیدی او در پایان ماجرا‌ها بیشتر آگاه شود.
همچنین در یک فصل مجزا به فرنگیس (مادر فرانک) هم پرداخته می‌شود؛ آنجا که با شروع انزوا گزینی عبدالحسین خان و مرگ بهروز و خلوت گزینی فرانک، زندگی فرنگیس فصل تازه‌ای را تجربه می‌کند.
شخصیت پروانه هم که دوست فرانک است و در زمان حیات بهروز به او علاقه داشته اما این علاقه هرگز شکل نگرفته است، موضوع یکی از فصل‌های کتاب پایان یک مرد می‌شود.

آخرین فصل کتاب با عنوان «فرجام‌ها» به جمع بندی فصل‌های قبلی می‌پردازد و به نوعی فرجام قصٌه فریبا کلهر را هم روشن می‌کند.
در مجموع، رمان پایان یک مرد با دستمایه قرار دادن زندگی یک شخصیت نویسنده و روزنامه نگار معاصر به دغدغه‌های شخصی این فرد و وقایع پیرامون او در سال‌های اخیر می‌پردازد که همراه با حوادث گوناگون اجتماعی است.