کج ها به راست راست!
پسری صبح که از خواب بیدار شد دوست داشت همه ی چیزهای کج را صاف کند . اولین چیزی که کج بود وپسر راستش کرد قاب عکس روی دیوار بود . بعد پسر رفت سراغ کمد که کمی کج بود . قالیچه را هم که کمی کج شده بود راست کرد . توی خانه که همه چیز راست شد پسر بیرون رفت . کنار پیاده رو دوچرخه ای کج پارک شده بود . پسر دوچرخه را راست پارک کرد . رفت و رفت تا رسید به یک رستوران . از پنجره ی رستوران دید که رومیزی ها کج شده اند . رفت و رومیزی ها را راست کرد .گدایی کنار خیابان کجکی راه می رفت . راه رفتن او را درست کرد.روزنامه فروشی روزنامه هایش را کج چیده بود. آنها را راست کرد .درختی کج شده بود آن را هم راست کرد. برج بلند شهر کج شده بود پسر آن را راست کرد و خوشحال و خندان به خانه برگشت . مادرش او را دید و خندید. پرسید:" کلاهت را چرا کج است؟!" پسرهم خندید . آخرین چیزی که پسر راست کرد کلاه خودش بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤۸ ب.ظ توسط فریبا کلهر
چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۸
فشفشه ای که فشید و ترقه ای که ترقید!
روزی چند تا فشفشه و ترقه توی سبد بودند و نمی دانستند که چه اتفاقی قرار است برایشان بیفتد . یکی از فشفشه ها ی دراز پرسید : "حالا چی می شود ؟"
فشفشه ای خندان جواب داد :" باید صبر کنیم تا فشیده بشویم !"
فشفشه ی دراز پرسید : "فشیدن چیه ؟ چه جوری فشفشه ای فشیده می شود؟"
فشفشه ی خندان جواب داد :" چه سوال هایی می پرسی. کسی نمی داند فشیدن چه طوری است. چون هیچ فشفشه ای بعد از فشیدن برنگشته تا برای بقیه تعریف کند که فشیدن چیه و چه اتفاقی می افتد وقتی فشفشه ای فشیده می شود . این چیزی است که هر فشفشه ای خودش باید بفهمد "
دست آخر موقعش شد و فشفشه ها و ترقه ها از توی سبد بیرون آمدند . غروب بود و اولین ترقه که ترقید نورش اطرافش را روشن کرد و صدای وحشتناکی همه جا را پر کرد . فشفشه ها از هیجانزده شدند. خندیدند و همدیگر را بغل کردند .کمی بعد نوبت فشفشه ها شد . اولین نفر، فشفشه ی خندان بود . فشفشه ی خندان همینکه شروع کرد به فشیدن نورهای رنگارنگ و دایره ای درست کرد وزمین و آسمان نورانی شد . فشفشه ی دراز از توی سبد نگاهش کرد و گفت : "وای فشیدن چقدر قشنگه . دلم می خواهد زودتر فشیده بشوم . دلم می خواهد نورهای رنگی درست کنم. "
نوبت فشفشه ی دراز که شد دستی او را از توی سبد بیرون آورد و سرش را آتش زد و او را توی هوا انداخت . فشفشه نورهای کجکی و دراز ودایره ای ساخت . نورهای قرمز و زرد و سفید ساخت . نورهای بزرگ و کوچک ساخت .نورهای او بالا می رفتند ، پیچ می خوردند ، به هم تنه می زدند و بازهم بالا می رفتند .هر کی فشیده شدن او را می دید از شادی و هیجان جیغ می کشید و بالا و پایین می پرید . همه او را به هم نشان می دادند و می گفتند : " آنجا را نگاه کن . چه فشفشه ای توی آسمان است . چقدر قشنگ فشیده می شود!"
فشفشه ی دراز این حرف ها را می شنید و نورهای قشنگ تری درست می کرد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۱ ب.ظ توسط فریبا کلهر
شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۸
نهنگی که وقت زن گرفتنش بود!
نهنگی بود که سر به سر همه ی موجودات دریایی می گذاشت . یا می ترساندشان و یا مسخره شان می کرد. زیر دریا هیچ کس از دست اذیت و آزار های او در امان نبود .
روزی نهنگه به شاه میگوی پیری رسید که داشت به نوه اش کمین کردن را یاد می داد. نهنگه خنده ای کرد و به میگوی پیر گفت :" تو پیرتر از آن هستی که بتوانی به کسی چیزی یاد بدهی .تازه اش هم میگوها اگر خورده نشوند چه فایده ای دارند!"
میگوی پیر گفت :" خجالت بکش . این حرف ها چیست که می زنی . وقت زن گرفتنت است . کی می خواهی درست بشوی ."
نهنگه که رفت نوه ی میگوی پیر به پدر بزرگش گفت :" اما او هنوز بچه است . زود است که زن بگیرد ."
میگوی پیر خندید و گفت :" می دانم . اما تعداد نهنگ ها آنقدر کم است که تا او بگردد و همسری برای خودش پیدا کند بزرگ شده است ."
نهنگه که از میگوی پیر دور شد به حرف های او فکر کرد . آیا واقعا وقت زن گرفتنش شده بود ؟ فکر کرد اگر این طور باشد پس به جای اینکه وقتش را با مسخره کردن دیگران بگذراند باید بگردد و همسری انتخاب کند .
حالا مدت هاست که نهنگه در دریا های دور و نزدیک دنبال همسر می گردد . اما مگر نهنگ خوب پیدا می شود. نهنگه به سنی جوانی رسیده است و نگران پیدا نکردن یک همسر خوب است و به هر کی می رسد از او می خواهد یک نهنگ خوب به او معرفی کند . شما چی ؟ یک دخترنهنگِ خوب و خانواده دار سراغ ندارید به نهنگه معرفی کنید ؟آخر نهنگه وقت زن گرفتنش است و کسی را هم اذیت و یا مسخره نمی کند .
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٤۱ ق.ظ توسط فریبا کلهر
سهشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۸
آدامسی که زمین و اسمان را به هم چسباند!
صبح تا شب کاردختر کوچولو آدامس جویدن بود . روزی با خودش گفت :" صبح تا شب آدامس جویدن کم است . باید شب تا صبح هم آدامس بجوم ."
این شد که یک شب دختری که عاشق آدامس جویدن بود موقع خوابیدن آدامسش را در نیاورد . توی رختخواب خوابید و با خوشحالی و کمی خواب آلودگی آدامس جوید وآن را باد کرد . آدامس جوید و باد کرد . کمی که گذشت خوابش گرفت . این درست موقعی بود که بزرگترین بادکنک دنیا را با آدامسش ساخته بود. همان موقع به قدری خوابش گرفت که دیگر نتوانست بیدار بماند و بادِ بادکنک آدامسی اش را خالی کند .
دختر کوچولو خوابید . بادکنک آدامسی هم از دهانش جدا شد و از پنجره بیرون رفت . کمی که رفت به شاخه های درختی خورد و ترکید . پرنده ای که روی درخت لانه داشت آمد ببیند چی به چیه که او هم به آدامس چسبید .
باد که از آنجا رد می شد آدامس را ندید وبه آن چسبید و هر چه زور زد نتوانست خودش را آزاد کند .
ستاره ای که داشت به درخت نگاه می کرد پایین آمد ببیند چرا باد به درخت چسبیده است که خودش هم به آدامس چسبید.
روز بعد بادبادکی به آدامس چسبید . پسر کوچولویی برای برداشتن بادبادک از درخت بالا رفت . اما او هم به آدامس چسبید .
کلاغی قار قار کنان به آدامس چسبید .
هلی کوپتری که هنوز خوب خوب بالا نرفته بود به آدامس چسبید .
گربه ا ی از درخت بالا رفت تا کلاغ را بخورد که به آدامس چسبید .
پیرزن گربه اش را بالای درخت دید . از درخت رفت بالا تا او را بردارد. او هم به آدامس چسبید .
پلیسی از درخت بالا رفت تا ببیند آنجا چه خبر است وچرا نظم شهر به هم ریخته است.اما او هم به آدامس چسبید . و ...
آخرین کسی و یا چیزی و یا جایی که به آدامس چسبید آسمان بود که به زمین آمد و به آدامس چسبید .
و این طوری، زمین و آسمان به هم چسبید .
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳۱ ق.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸
سرآشپزی که همزدنش گرفته بود!
سر آشپزی که سال ها در رستورانی کار کرده بود دست آخر باز نشسته شد . او ملاقه ی چوبی محبوبش را که یک دنیا سوپ و آش با آن هم زده بود برداشت و راه افتاد تا دنیا را بگردد واز عمر باقی مانده اش لذت ببرد .
سفرهای او شروع شد . اولین سفرش یک سفر دریایی بود . سر آشپز ملاقه اش را توی چمدانش گذاشت و سوار کشتی شد . وسط دریا ،همزدنش گرفت و هوس کرد چیزی را هم بزند . سر آشپز انگار که تشنه اش باشد بالا و پایین می پرید ومی گفت :" بدید هم بزنم . بذارید هم بزنم .می خواهم هی هم بزنم ."
کسی از حرف های او سر در نیاورد . این بود که خود سرآشپز به سراغ ملاقه اش رفت و آن را از چمدانش بیرون آورد وآب دریا را هم زد . هم زد و هم زد و هر چی آت آشغال ته دریا بود روی آب آمد . کشتی بین آشغال ها گیر کرد و نتوانست حرکت کند . ناخدا ی کشتی دستور داد جلو همزدن سر آشپز را گرفتند . بعد از کلی زحمت کشتی را درب و داغون از لای اشغال ها بیرون کشیدند وبه لنگر گاه رفتند.
سر آشپز از کشتی اخراج شد.
سر آشپز جنگل های پر باران را برای سفر بعدی انتخاب کرد . اما به آنجا که رسید باز هم همزدنش گرفت و با ملاقه اش درخت ها را هم زد و هرچی تخم پرنده روی درخت ها بود همه را شکست و از بین برد . پرنده های جنگل های پر باران دنبالش گذاشتند و با منقار حسابش را رسیدند و زخمی اش کردند .
سرآشپز را از جنگل بیرون کردند.
سرآشپز در سفر هایش از صحرا گذشت و خاک گرم آنجا را هم زد و گرد و غبار به راه انداخت . به کوهستان رسید و برف ها را هم زد و بهمن درست شد . به ...
روزی سر آشپز از جهانگردی خسته شد. درستش این است که او تمام دنیا را همزده بود اما هیچ لذتی نبرده بود . همزدن دنیا کجا و هم زدن سوپ و آش کجا ! این بود که سر آشپزِ دنیا دیده یک رستوران کوچک توی خانه اش راه انداخت تا هر موقع که همزدنش گرفت سوپ و آش هم بزند . کاشکی همیشه سر آشپز همزدنش بگیرد و سوپ و آش خوشمزه ای درست کند !
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٤ ب.ظ توسط فریبا کلهر
جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۸
من آمدم
بیشتر از یک ساله که چیزی توی وبلاگم ننوشته ام . قراره دوباره نوشتن رو شروع کنم . برای کسانی که دوست دارن بدونن من اینجا توی تورنتو چه کار دارم می کنم باید بگویم همان کاری که در ایران می کردم . توی خونه هستم و هی می نویسم. یعنی از ساعت هشت که صدرا رو می برم برای سرویس مدرسه تا ساعت چهار که بر می گرده من تنها هستم و می نویسم و می خونم .فعلا دارم روی قصه های خردسالان کار می کنم که با انتشارات قدیانی قردادش را بسته ام.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠۸ ب.ظ توسط فریبا کلهر
یکشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٧
دو تا دلیل داره!
اول اینکه سرعت اینتر نت بقدری پایین است که انگیزه ی نوشتن را
می کشد . دوم اینکه دارم یک رمان می نویسم که فعلا اسمش "
نیمکت امام زمان" است . فکر می کنم کسانی که در تورنتو زندگی
می کنند از این نوشته کمی خوششان بیاید.داره تمام می شه!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٧ ب.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
پسره: دیشب خواب مادرم رو دیدم . تا صبح پاشو ماچ می کردم!
دختره: سخت ترین لحظه ی زندگی من موقعی بود که مادرت مرده بود
و من بهت زنگ زدم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
دختره: چقدر پژمرده ای امروز!
پسره: بغض دیشب توی گلوم مونده نترکیده! یک سالی بود که بغض
نکرده بودم. به خاطر شکست آلمان!
دختره: یکی بزنم پشتت بغضت بترکه؟
پسره: نه، اون شیرینی رو بده بخورم شاید بغضم ترکید!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٠ ب.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
پسره: بهش می گم محمدکاسبی مصاحبه نمی کنه. می گه خیلی
خوب بهش بگو تو حرف بزن ما چاپ می کنیم. انگار موقع مصاحبه زر
می زنه. موقع های دیگه حرف!
دختره: ها...ها....ها...چه خنده دار!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٥ ق.ظ توسط فریبا کلهر
سهشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٧
ضد خاطرات
دیروز رفتیم عیادت رضا سید حسینی. من و آقای رحماندوست و نقی سلیمانی. رضا سید حسینی در لباس لیمویی بیمارستان و با آن سر تراشیده جوانتر از روزهایی بود که در سروش می دیدمش. آقای رحماندوست بهش گفت که مثل قدیس های هندی شده ای و باید جلو پایت خم و راست شد . سید حسینی گفت که این کچل کردن چیز بدی است . ..
باز هم رحماندوست بهش دلداری دادو گفت بالاخره آدم یه جوری باید کچل بشه یا با رفتن به حج یا با رفتن به زندان ...
رضا سید حسینی گفت: رحماندوست علاوه بر اینکه شاعر و نویسنده است آدم خیلی خوش زبانی هم هست .
بعد در باره ضد خاطرات حرف زد و گفت : آندره مالرو که مریض شد و افتاد بیمارستان دید مرگ خیلی نزدیک است . برای همین بعد از بیمارستان هی نوشت . یک ریز نوشت...
با خودم گفتم علیرغم همه ی گرفتاری ها برم که بنویسم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ق.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
دختره ی ١: می ری یه کم شیرینی بخری؟
پسره : من برای عروسی خودم هم شیرینی نخریدم! همه خرما خوردن!
دختره ی ٢ : حالا برا چی شیرینی می خوای بدی؟ آهان ...برا روز زن؟
پسره: چون امروز برای اولین بار احساس کرد زنه!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٩ ب.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
پسره: باید بری جام جم گزارش بگیری! اختتامیه ی طرح
آیه های زندگیه!
دختره: من نمی رم . چون باید چادر سرم کنم.
پسره : کی گفته؟!
دختره: من هر موقع می رم اونجا یه زن عقده ای اونجاست که
به حجاب من گیر می ده. ببین مانتوم تنگه؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
موبایل دختره زنگ می زنه.
دختره:زنگ موبایلم رو دوست داری؟
موبایل پسره زنگ می زنه.
پسره: زنگ مو بایلم رو دوست داری؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٦ ق.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
پسره: برا چی خودت رو تو آیینه نگاه می کنی؟
دختره: مژه رفته تو چشمم!
پسره: تو باید توی آیینه قدی چشمت رو ببینی!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٤ ق.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
دیروز به چهار نفر از افراد سروش هفتگی گفتن یا بروید خانه تان . یا پروژه ای کار کنید. اونا هم کلی غصه دار بودن . چند روز پیش مدیر عامل اینجا به من گفت: سروش الان پر از گرد و غباره. گرد و غبارها که بخوابه اوضاع بهتر می شه!
تا اون روز کی اینجا باقی مونده؟ حتما خود مدیر عامل و معاونش. بگیرید یک منشی و آبدار چی!
کاشکی کاریکاتوریست بودم ...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٦ ق.ظ توسط فریبا کلهر
دوشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
پسره: یه کم توی نوشتن دقت کن . به من گفتن عذر چند نفر را بخوام!
دختره: کسی که منو اورده اینجا پارتی اش خیلی کلفته!
پسره: خود پارتی تو از اینجا رفته. اونوقت دلت به اون خوشه؟! تازه تو
که از سونیا پوریامین بالاتر نیستی. اونو بیرون کردن و مجله اش
رو هم بستن! اینا اصلا براشون آدما مهم نیستن که !
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۸ ق.ظ توسط فریبا کلهر
یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
دختره: می گن سه تا خونه داره!
پسره: چرا تعجب کردی؟ می دونی رتبه ی سازمانی اش چنده؟ مدیر
عامل اینجا شاگردش هم نمی شه! می دونی چند جا مشاوره می ده؟
صلواتی که مشاوره نمی ده!
دختره: یکی باید به خودش مشاوره بده! تو هم که در آمدت خیلی زیاده!
پسره: من اگه ماهی یک میلیون در آمد داشته باشم سه تا زن
می گیرم!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٥ ق.ظ توسط فریبا کلهر
شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
یکی از خانم های تحریریه: پسر من مطالب همه تونو می خونه. حتی
اگه اسمتون بالای مطلب نباشه می فهمه کدوم مطلب مال کیه!
دختره: پسرت چند سا لشه؟
پسره: این خانم برای پسرش به نیکول کیدمن فکر می کنه نه به تو!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٢ ق.ظ توسط فریبا کلهر
شنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٧
خاطرات سروش هفتگی
دختره :مجید صالحی رو بگیرم؟ سریالش داره پخش می شه!
پسره: نه. از این به بعد اونی که خودم صلاح بدونم بهت می گم.
دختره: اذیت نکن . از یک ماه قبل بهت گفتم . مثل رشید پور نشه که
من بهت گفته بودم اما دادی یکی دیگه رفت.
پسره :نه....با یکی دیگه باید بری. تنها نمی ذارم!
دختره: پس نمی رم . خودش تنها بره!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٤ ق.ظ توسط فریبا کلهر
